اطمينان قلب
منبع : احمد مومني راد، خم ابروي يار، ستاد اقامه نماز
اي خداي بزرگ ! در شبي تاريک که ستارگان و ماه، تابش خويش را به طرزي با شکوه و زيبا بر زمين گسترانده اند، تنها تو نجات دهنده من هستي و بس . در آن تاريکي و در حالي که وضو ساخته بودم و حالتي معنوي داشتم از عمق جان پي بردم که "الهي و ربي من لي غيرک" اين کلام اميرالمومنين (ع) بود و من بارها آن را در دعاي کميل خوانده بودم، اما اين بار آن را از عمق جان و قلبم حس مي کردم .به سنگر آمدم . نور فانوس را کمي بيشتر کردم و رو به قبله ايستادم . دو رکعت نماز نيت کردم و بلند به قرائت ايستادم .در نماز از حال معنوي که بر من مستولي شده بود، گريه ام گرفت .نماز را به پايان بردم . حالا وقت راز و نياز با خداوند بود . مفاتيح را از گوشه سنگر برداشتم و شروع به ورق زدن کردم . دعاي ابوحمزه، کميل، توسل و ...ورق زدم و به زيارت حضرت زهرا (س) رسيدم . به ياد مدينه و قبرستان بقيع که شبها کنار آن اين زيارت را مي خواندم شروع کردم : السلام عليک يا فاطمه الزهرا (س) ... زيارت حضرت زهرا را کم کم خواندم . دلم آرام گرفت و قوت قلب پيدا کردم . در اين جا بود که از اعماق قلبم ايمان آوردم که " الا بذکرالله تطمئن القلوب " .هر که اين آيه را به گونه اي درک مي کند، اما من در فشار و ناراحتي ها و مصائب و سختي ها آن را دريافتم و به آن ايمان قلبي آوردم .دلم قوت گرفت . به برنامه هاي فردا فکر کردم و خيالم مطمئن شد . حالا که تقريباً ساعت 30/2 بامداد بود، با دلي مطمئن گوشه سنگر دراز کشيدم و به خواب رفتم .
اعتراض نابجا
منبع : نماز عشق
يك روز شهيد «شيخ اكبر آمبرين » در مسجد جامع خرمشهر مشغول نماز بود. خمپاره اى به نزديكى ما اصابت كرد، ولى او به نمازش ادامه داد! بعد از نماز وقتى به او اعتراض كرديم كه چرا نمازت را قطع نكردى و نشكستى، گفت « اصلا من متوجه نشدم كه خمپاره اى در اين نزديكىها فرود آمده است !
افلاکي خاکي
نویسنده : احمد مومني راد
منبع : خم ابروي يار، ستاد اقامه نماز سازمان صدا و سيما
شهيد مهدي زين الدين، اغلب يک دست لباس ساده بسيجي به تن داشت و با همه افلاکي بودن، خاکي مي نمود . با اين که اسم و عنوان داشت، بر گمنامي تمام پاي مي فشرد . شاهدش، حکم مأموريتي است که براي خود نوشته بود و گاه براي ورود به پادگان ها و مراکز سپاه، ارائه مي داد که حکم مسئول اطلاعات-عمليات بود، نه فرماندهي لشکر . او نه تنها بر دلها حکومت مي کرد که خود اهل دل بود و تا اين دست نمي داد، آن ميسر نبود .اهل مناجات و راز و نياز شبانه بود . فراموش نمي کنم شبهايي را که در يک اتاق يا يک ساختمان بوديم؛ اغلب با صداي گريه هاي عاشقانه اش بيدار مي شديم . هنوز زمزمه هاي سحري اش در وجود ما نفس مي کشد .شبي در مقر بوديم که از مأموريتي دراز باز آمد . هر وقت به ياد اين نکته مي افتم، منقلب مي شوم . ديرگاه بود و ما سرمست خواب و سرگرم روياهاي خويش .ناگهان صداي گريه اي شگفت، رشته هاي رنگارنگ خوابمان را آشفت . بچه ها سراسيمه سر برداشتند و گوش خواباندند . از صداي آشناي گريه اش که در مقر پيچيده بود، دريافتم از مأموريت بازگشته است .اين درست ده روز پيش از شهادتش بود . او در خلوت خويش به دعا دست برداشته بود و با خداي خويش راز و نياز مي کرد .
اللهم ارزقنا
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
شهيد سيد محمد طبسى
اشك هاى زلال او بر گونه هايش به هنگام قنوت هاى نماز برای همه آشنا بود و نیز مداومت او بر نماز شب از خصوصيات ویژه او بود. هيچگاه آخرين نماز محمد طبسى را فراموش نمي كنم . چنان هنگام قرائت اين دعا در قنوت نمازش كه : اللهم ارزقنا توفيق الشهاده فى سبيلك منقلب شده بود و اشك مي ريخت كه چند نفر از بچه ها كه در كنار او مشغول كارهاى خودشان بودند را نيز به گريه انداخته بود.
ام الفرایض جبهه ها- نماز
منبع : نماز عشق
بار اولم بود كه به جبهه رفته بودم . به يكى از سنگرها راهنمايى شدم تا شب را آن جا بخوابم ، نماز مغرب و عشا را خواندم و خوابيدم .نيمه هاى شب كه بيدار شدم ، كمي ترسيدم ! از 12 نفر همسنگرم هيچ كدام آن جا نبودند. از جا بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم . روبه روى سنگر و زمزمه هايى به گوشم رسید. آن طرف تر، بچه ها در حال سجده و نماز شب خواندن بودند و مناجات مي کردند، قبلا شنيده بودم كه در جبهه اگر غذا هم فراموش بشود نماز شب فراموش نمي شود. ولى حالا خودم اينها را با چشم مي ديدم . كلى خجالت كشيدم و آهسته و چهار دست و پا خودم را داخل آنها كردم !
آهوی رمیده
منبع : پرونده فرهنگی شهید
تنها دوستش ،جوانی همسن و سال خودش بود. متوجه شده بودیم که شبها بسترش را ترک می کند و ساعتها در سیاهی شب گم می شود . کنجکاو شدیم . شبی مراقبش بودیم ، وقتی دید همه خوابند ، آهسته سنگر را ترک کرد ، وضو ساخت و قرارگاه را در سکوت پشت سر گذاشت ، و بعد چون آهوی رمیده ای در میان کوه آن قدر دوید تا به مامن مورد نظرش رسید . از دور او را می پاییدیم . به نماز ایستاد و صدایش به مناجات بلند شد. آن چنان غرق در عوالم روحانی خود شده بود و زیبا با خدا حرف می زد « یا نور یا قدوس » که احساس کردیم ریگهای بیابان نیز با او هم صدا شده اند و به تسبیح مشغولند و ما که در کمین عارف نوجوانمان بودیم ، به سختی گریستیم .
اول نماز، بعد جلسه
منبع : نمازعشق
بمد ار پايان مرحله ى اول عمليات محرم ، جلسه اى در منطقه ى چم سرى با حضور سرداران ، شهيد باقرى، فرازى، زين الدين و تعداد ديگرى از برادران برگزار شد. بعد از صحبت ها و تبادل نظرها، اول وقت نماز ظهر، شهيد باقرى جلسه را ختم كرد و كفت : «اول بايد نماز بخوانيم و بعد جلسه را ادامه مي دهيم ». نماز جماعت را اقامه كرديم و در حالى كه آماده ترك جلسه بوديم ، ديديم تانكى به طرف ما مي آيد، حدس زديم كه بايد تانك خودى باشد كه غنيمتى است و دست بچه هاى خودى است . ولى بعد از چند لحظه متوجه شديم كه عراقى هستد و تانك به اجراى تير مستقيم به سمت ما اقدام كرد. شهيد باقرى با مهارت خاصى خود را پشت فرمان رساند و با صداى بلند فرياد زد بپريد بالا و به صورت مارپيچ و با ايجاد گرد و غبار محل را ترك كرديم . آن روز اگر ما جلسه را ادامه مي داديم و نماز را اقامه نمي كرديم به احتمال زياد، چون مشغول صحبت شده و نشسته هم بوديم ، متوجه حضور تانك هم نمي شديم و دشمن يا ما را به اسارت درمي آورد و يا به شهادت مي رساند.
ايثار در شب سرد
منبع : نماز عشق
مأموريت ما به اتمام رسيده بود و ما در بازگشت وارد سومار شديم . يک چادر هلال احمر كه ده نفره بود به ما دادند تا در آن بخوابيم . هوا بسيار سرد بود و كمي هم باران مي باريد. از آن جا كه تعداد ما 14 نفر بود ، امكان اين كه بتوانيم در چادر استراحت كنيم ، نبود. يكى از رزمندگان به نام شهيد محمود اخلاقى (كه در روز عاشوراى همان سال به شهادت رسيد) با اصرار در جلوى در چادر خوابيد. بعد از لحظاتى كه همه ى بچه ها راخواب فراگرفت ، او به آرامي چادر، را ترک كرد و در هواى سرد و در شرايطی كه گاهى باران نيز مي باريد تا صبح مشغول نماز شد، و نماز شب خود رابه نماز صبحش متصل كرد! او آن شب ضمن اين كه توانست تا صبح عبادت كند، با بیرون رفتن از چادر، اجازه داد كه بچه ها كمي هم كه شده راحت تر استراحت كنند و خستگی عمليات را از تن خود خارج كنند.
برگي از خاطرات شهيد محمدابراهيم همت
گردآورنده: فريده شيانپور
محمد ابراهيم تحصيلات خود را در شهررضا و اصفهان تا فارغالتحصيلي از دانشسراي اين شهر ادامه داد و در سال 1354 به سربازي اعزام شد. فرمانده لشكر او را مسئول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسيد. ابراهيم به بچهها خبر داد كساني كه روزه ميگيرند ميتوانند براي گرفتن سحري به آشپزخانه بيايند، سرلشكر ناجي فرماندة گردان از اين موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهيم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسيد كه سرلشكر ناجي قرار است نيمه شب براي سركشي به آشپزخانه بيايد، ابراهيم فكري كرد و به دوستان خود گفت: بايد كاري كنيم كه تا آخر ماه رمضان نتواند براي ما مزاحمتي ايجاد كند. كف آشپزخانه را خوب شستند و يك حلب روغن روي آن خالي كردند. ساعتي بعد صدايي در آشپزخانه به گوش رسيد، فرمانده چنان به زمين خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بيمارستان بستري بود و استخوان شكستهاش تا مدتها عذابش ميداد.
پدر بزرگوار شهيد همت دربارة نماز پسرش چنين ميگويد: «محمد ابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظة شهادت در تمام فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي، هرگز نمازش ترك نشد. روزي از يك سفر طولاني و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از مدتي استراحت كوتاه، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را با همة خستگيهايش تا پگاه، به نماز و نيايش ايستاد و وقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم، اي كاش به سراغم نميآمدي و آن حال زيباي روحاني را از من نميگرفتي.»
پر شکوه ترین نماز جمعه
منبع : ( پیشانی سوخته ، ص 58 – 57 )
ما از اردوگاه دوازده تبعید شده بودیم به اردوگاه هیجده که چند تا از بچه های اردوگاه یازدهم آنجا بودند . تبعیدیها معمولاً از کسانی بودند که عراقیها ادعا می کردند در امور اردوگاه خودشان اخلال ایجاد می کنند . در اردوگاه هیجده سه بند وجود داشت ، در بند اول ما بودیم ، بند دوم بیشتر بچه های سرباز بودند و در بند سوم هم بچه های اردوگاه یازده که اسرای عملیات کربلای چهار و پنج بودند ، اقامت داشتند . آنها مثل ما مفقود محسوب می شدند .
وقتی صلیب سرخ آمد و به همه شماره داد ، جو اردوگاه عوض شد . چون بیشتر بخاطر مخالقهای سیاسی یا مسائل نماز جماعت و دعا تبعید شده بودند ، همه با هم در این جور مسائل متحد شدند ، مثلاً نماز جماعت را دیگر علنی می خواندیم . جلوی چشم عراقیها وضو می گرفتیم ، اذان می گفتیم و می ایستادیم به نماز . آنها هم نمی توانستند چیزی بهمان بگویند . فقط می ایستادند به تماشا یا از زور عصبانیت همان اطراف قدم می زدند.
آخرین جمعه ای را که آنجا بودیم خوب یادم هست . قرار شد نماز جمعه بخوانیم . برنامه ریزیها واگذار شد به علی آقا باطنی که قبل از اسارت ، قریب الاجتهاد بود . روز قبلش همه چیز هماهنگ شد . مشخص شد هر کس باید چه کارهایی انجام بدهد . کجا نماز بخوانیم ، مراسم چه مدت طول بکشد و چیزهایی از این قبیل .
همه بچه های اردوگاه جمع شدند توی حیاط ، حدود ششصد نفری می شدیم . پتو پهن کردیم کف حیاط اردوگاه . ماموران عراقی هم از پشت سیم خاردارها همه چیز را می دیدند ، اما کاری نمی توانستند بکنند . چون دستور داشتند هیچ گونه آثار شکنجه ای روی بدن ما نگذارند . علی آقای باطنی نیم ساعت برای ما صحبت کردند . هر خطبه حدود یک ربع طول کشید ، بعد هم ایستادیم به نماز ، در حالی که نگهبانهای عراقی از پشت سیم خاردارها نگاه می کردند و خون خونشان را می خورد .
آن نماز ، پر شکوه ترین نمازی بود که من در تمام دوران اسارتم خواندم .
تأثير نمازهاي اول وقت
برادر محمد بابالويي
منبع : (منبع : پيشاني سوخته، ص 106-105)
بچه ها هميشه سعي مي کردند نمازشان را به جماعت بخوانند و با آن اخلاصي که داشتند، هميشه قبل از اذان توي صف مي نشستند و نمازهاي مستحبي و قضا مي خواندند. بعضي ها قبل از نماز صبح بلند مي شدند، مي رفتند و نماز شب مي خواندند؛ مي رفتند پشت چادرها جايي که گودال هاي قبر مانندي کنده بودند و به راز ونياز خالصانه با معبود خود مي پرداختند . حتي درعمليات ها، زير باران گلوله هاي توپ و خمپاره هم نمازشان ترک نمي شد . عمليات کربلاي پنج هنوز يادم هست، آن وقتي که دشمن پاتک کرده بود . دم غروب بود ما تا ساعت ده شب جوابشان را مي داديم همين طور شليک مي کرديم . برادر"گلستاني" يکي از تيربارچي هايي بود که پشت سر هم و بي وقفه شليک مي کرد . وقتي ديد فايده ندارد و عراقي ها ول کن نيستند، همان طور پشت تيربار تيمم کرد . بعد در حالي که يک انگشتش روي ماشه بود و مدام شليک مي کرد، نمازش را خواند . حدود نيمه شب بود که دشمن عقب نشيني کرد و من اين را از اخلاص بچه ها مي دانم و آن نمازهايي که در آن شرايط مي خواندند .
تعقیب شبانه
نویسنده : راوى : غلامرضا دیاری همرزم شهید
منبع : پرونده فرهنگى شهيد
مدتها بود متوجه غيبت هاى نيمه شب مهدى شده بودم . شبى دوستم را بيدار کردم و گفتم : صبورى رفت ، پاشو بريم ببينيم کجا می ره. خواب آلود گفت : تو چكار دارى، بگير بخواب . پتو را به سرش كشيد و خوابيد. بلند شدم و پاورچين مسير حركت مهدى را گرفتم و رفتم ، از دور مي پاييدمش ، رفت توى نخلستان ها و زير درختى به نماز ايستاد، لحظه اى بعد صداى گريه و ناله اش بلند شد، برگشتم ، شب بعد و شب هاى بعد هر چه انتظار كشيدم ، مهدى نرفت ، بالاخره كنجكاوى امانم را بريد گفتم : مهدى چرا سر پستت نمي روى؟ اخمي كرد و گفت : « تو اگر مي خواستى من سر پستم بروم آنجا را اشغال نمي كردى». شرمنده سر به زير انداختم . يك سؤال در ذهنم شكل گرفت ، چطور فهميده بود؟
تعهد و مسئوليت پذيرى
منبع : مجموعه خاطرات رزمندگان در آرشیو
گهگاه از جايش بلند مي شد و چند قدمي بىهدف راه مي رفت و دستانش را محكم به هم مي ماليد و زير لب استغفار مي كرد و گاه مي نشست و سرش را ميان دو دست مي گرفت و خودش را مي خورد و زجر مي كشید. ديگر طاقتم طاق شد و از او پرسيدم : « چى شده ابوالفضل ؟» نكنه كشتىهايت غرق شده كه اينقدر پريشونى؟ گفت : «كاش كشتىهام غرق مي شدند». به فكر فرو رفتم : «پس بايد قضيه خيلى ناجورتر از اين حرفها باشد، شايد برادرش شهيد شده و يا...» خيلى جدى پرسيدم : « به من بگو، شايد كمكت كنم ». تو كه سهلى تمام آدماى دنيا هم نمي توانند برام كارى كنند. مگه چى شده ؟ هيچى... امروز صبح ... حسابى از دستش كلافه شده بودم ، بس كه با خوف و ترس نگاهم مي كرد. امروز صبح چى؟ با صداى بىريا و با بغض نشسته اش گفت : «نماز... نمازم قضا شد». مگه از رسول خدا نشنيدى كه فرموده : « اگر كوهى از طلا و نقره بياورى جبران خسارت آن نماز كه قضا شده را نخواهد كرد».
بعد هم در حالى كه رنگش پريده بود و چشمانش پر از اشك شده بود ادامه داد: من و تو كه نداريم ، موندم كه جواب خدا رو چى بدم . هر چند كه مي دونم كه خدا ارحم الراحمينه ، ولى... خودت ببين به چه مكافاتى مبتلا شدم .
تمرين مرگ
نویسنده : احمد مومني راد
منبع : خم ابروي يار، ستاد اقامه نماز سازمان صدا و سیما
نيمه شب بود . در چادر را باز گذاشته بودم و عملياتي را که به زودي قرار بود شروع شود، در ذهنم بررسي مي کردم . ناگهان حرکت شبحي در تاريکي شب، رشته افکارم را گسست . با عجله از جا بلند شدم، سلاحم را برداشتم و آهسته به سوي محلي که سايه را ديده بودم ، به راه افتادم . شبح، همچنان راه مي رفت و من مراقبش بودم، تا در صورت نياز شليک کنم . به ته دره اي که در آن نزديکي بود ، رفت و داخل گودالي دراز کشيد . حس کنجکاوي در من تحريک شده بود . کمي جلوتر رفتم . خيلي نزديک شده بودم . تقريباً همه چيز را مي توانستم تشخيص دهم . صدايش را مي شنيدم . عقيل بود که دراز کشيده بود و با خدا راز و نياز مي کرد . از ديدن اين صحنه، اشک در چشمانم حلقه زد، بي اينکه خود را نشان دهم، برگشتم . روز بعد، ماجرا را براي دو سه نفر از دوستان گفتم . يکي از آن ها گفت : کار هر روزه اوست . خودش مي گويد مي خواهم پيش از مردن بميرم . " موتوا قبل أن تموتوا "
توسل به اهل بیت
منبع : اشتياق حضور
به همراه ده نفر از رزمندگان مأموريت داشتيم از رودخانه اى عبوركنيم و به دشمن برسيم.
خود را با طناب به هم بستيم و بر پیشانىهايمان نیز پيشانى بند يا فاطمه الزهرا(س) بستيم هر چه سعى مي كرديم پيشرفت كنيم نمي شد و موج هاى عظيم ما را به جاى اولمان باز مي گرداند! به پيشنهاد يكى از دوستان نماز دو ركعتى حاجت خوانديم و بلافاصله، زيارت عاشورايى با صداى بلند خوانديم .
بعد از چند ساعت تلاش كه در ظاهر خيلى هم پيشرفتى نكرده بوديم نورى به چشمانمان خورد و نا اميد از اين كه نتوانسته ايم به آن طرف برويم، ولى وقتى به ساحل رسيديم، ساحل دشمن بود و ما به بركت آن نماز و آن زيارت عاشورا، توانستيم از رودخانه عبوركنيم .
توفيق عبادت
منبع : نماز عشق
چند شبى بود كه نيمه هاى شب از خواب بيدار مي شدم ، ولى حال اين را كه برخيزم و نماز شب بخوانم نداشتم . در واقع توفيق نداشتم . كوهستانى بودن منطقه ، و اين كه روى زمين برف نشسته بود و فاصله ى زياد آبا با ما، سرما و ترس نيز در نخواندن نماز شب من مؤثر بود. يك روز يكى از رزمنده هاى خيلى با حال را ديدم و قضيه محروم شدن از فيض نماز شب را به او گفتم . او گفت : «تو باید دو كار اساسى انجام بدهى تا بتوانى نماز شب خوان شوى. اول اين كه نمازهاى واجب رادر اول وقت به جا آورى و دوم اين كه از خدا توفيق بخواهى ».
توفیق نماز شب
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
يكی از همرزمانش مي گفت : روزى سعيد دست مرا و يكى از دوستان را گرفت و بر بلنداى كوههاى ايلام رفتيم و به ما دو نفر گفت : خواهش مي كنم كه هر كدام دو ركعت نماز بخوانيد و در قنوت 70مرتبه بگوييد اللهم الغفرلسعيد پرسيديم چرا؟ فرمود: شما بخوانيد تا بگويم ، پس از اين كه نماز را اقامه كرديم و 70بارجمله بالا را در قنوت گفتيم ، پرسيدم حالا بگو چرا؟ با حالتى خاص گفت : آخر خداوند ديشب مرا موفق به اقامه نماز شب ننموده.
توکل بر خدا
منبع : نماز عشق
يك برادر وظيفه داشتم كه خيلى به نماز مقيد نبود و مخصوصا مواقعى كه وضعيت قرمز و خطرناك مي شد، به طور كامل از نماز خواندن خوددارى مي كرد. احتمالا عامل اصلى آن ترس بود و مي خواست بيشتر با بقيه نیروها باشد. يك شب در يك كانال بوديم تا اين كه آتش بسيار سنگينى از طرف دشمن ريخته شد. تا نزديكىهاى صبح مشغول نبرد بوديم و در گرما گرم جنگ صداى اذان پخش شد. كانال ما به نمازخانه بسيار نزديك بود. من به همراه چند نفر ديگر نماز خوانديم . تا سرانجام اغلب نيروهايى كه آن جا بودند نماز را در نمازخانه خواندند. آن سرباز آن شب با ما بود و وقتى ديد كه اين نیروها چه طور تا صبح مبارزه كرده اند و هنگام اذان به نمازخانه مي روند گفت : ((من واقعا تعجب مي كنم كه با اين همه تركش و خمپاره حتى يك نفر از شما بابت نماز خواندنتان آسيب نديديد.ا)) با مشاهده ى اين صحنه ها و درك اين مطلب كه نماز خواندن با توكل بر خدا هيچ خطرى ندارد، كم كم به جمع نمازگزان پيوست واز انسان های، مقید نسبت به نماز شد.
جا نماز معطر
نویسنده : سيد تقي مير سليمي
منبع : (منبع : پيشاني سوخته، ص 11)
شب عمليات بود، عمليات بدر. نماز هاي شب عمليات حال و هواي مخصوص خودش را داشت . در نماز آن شب، ديگر همه رياها و همه شک ها و دودليها بيرون مي ريخت . بچه ها با خدا رو راست مي شدند . با خودشان هم . نماز عشق بود و جدايي . بعضي ها مطمئن بودند آخرين نمازشان است . نماز وداع .يکي از بچه هاي پادگان دو کوهه بود که من عاشق صفا و سادگي جانمازش شده بودم . با مهري کوچک و تسبيحي ساده . چند بار به او گفته بودم، به شوخي و جدي که جانمازت را بده به من . آخر سر جوابم را داد . «اگر شهيد نشدم که خودم لازم دارم، ولي اگر شهيد شدم مال تو .» « پس شب عمليات اگر با هم بوديم و شهيد شدي، من برش مي دارم .» بعد هر دو خنديديم .
ظهر بعد از عمليات بود . دوباره جانمازش را پهن کرد . با همان صفاي هميشگي شروع کرد . جزو يکي از داوطلبين بود که قرار بود بروند جلو، شکار تانک .رفتند جلو . چهارده تانک دشمن را به آتش کشيدند . بعد يک گلوله توپ مستقيم خورده بود توي پايش و بعد از آن، يک ترکش توي سر و يکي به پهلو . من جزو تيم بعدي بودم . از کنار آن شهيد که رد مي شدم به بچه ها گفتم کمي صبر کنند . نشستم بالاي سر شهيد . قلبم به هم فشرده شد . جا نماز را در آوردم . همراه آن شيشه عطري بود. جا نماز را پهن کردم روي صورتش و عطر را پاشيدم روي آن . چند لحظه همان طور نگه داشتم . بعد سريع جانماز را برداشتم و حرکت کردم . بيش از اين نمي توانستم جلوي آن همه بزرگي، بي هيچ احساس بنشينم . هنوز آن جانماز را بعد از گذشت ده سال دارم . هنوز بوي آن عطر مانده است؛ در حالي که آن را بارها شسته ام و روي بند، جلوي آفتاب پهن کرده ام . بارها شده است که آن را گم کرده ام، اما از روي بويش آن را پيدا کرده ام .
جاده ناامن (شهيد محمد بروجردى)
منبع : اشتیاق حضور
با شهيد بروجردى در کردستان بوديم ، براى مأموريتى در حال عبور از جاده ناامنى بوديم ، وقت نماز بود، محمد كفت : « ماشين را نگه دار، نماز بخوانيم ». گفتم : «چرا اصرار دارى اينجا نماز بخوانيم ؟ مگر نمي بينى منطقه ناامن است ؟! اگر اجازه بدهى مي رويم قرارگاه ، همانجا نمازمان را مي خوانيم ، شهيد بروجردى ناراحت شد، با اخم گفت : آمديم و آن طرف گرفتار كمين شديم . اگر نمازمان را نخوانده باشيم و از دنيا برويم به خدا چهجوابى بدهيم ؟!» به فكر فرو رفتم ، ماشين هنوز در حال حركت بود.ترمز كردم و ماشين را كنارى پارك كردم . گفتم :«تو بردى». پياده شديم و نمازمان را خوانديم .
جماعت پر خطر (عملیات كربلاى پنج )
منبع : نماز عشق
عمليات كربلاى پنج بود. حوالى درياچه ماهى در ميدان امام رضا(ع ) در زير آتش سنگين خمپاره ى دشمن قرار داشتيم . هواپيماهاى دشمن ، منطقه را مرتبا بمباران مي كردند و چند بار اين منطقه ، بمباران شيميايى شده بود. روى يكى از پله هاى كانال – كه مخصوص ايستادن آرپى جى زن ها بود و وضعيت آن طورى بود كه مي شد در آنجا ايستاد - مشغول نماز ظهر و عصر شدم . بعد از نماز، وقتى پشت سر خودم را نگاه كردم ، ديدم يكى از بسيجيان بر روى يك پله ى بالاتر، نماز را به من اقتدا كرده و با وجود اين كه احتمال اصابت تركش و حتى گلوله ، بسيار زياد بود، اين خطر را به جان خود خريده تا بتواند نماز را به جماعت بخواند. هر لحظه امكان داشت كه در وضعيت نماز به شهادت برسد ولى شيرينى و حلاوت عشق بازى با محبوب آن قدر زياد بود كه مي شد اين خطرات را به جان خريد!
جماعت چهار نفری
منبع : اشتياق حضور
يك روز در جزیره ى مجنون مشغول نماز جماعت بوديم . (به علت آتش سنكين دشمن معمولا نماز جماعت خوانده نمي شد، ولى يك روز ما يك نماز چهار نفرى خوانديم ). در ركعت دوم هواپيماهاى دشمن كنار خاكريز ما را با موشك زد و مقدار زيادى خاك و لجن به روى بچه ها پاشيد و نماز هم از جماعت خود خارج و شكسته شد. ولى ما دوباره نماز جماعت برقرار كرديم و اين بار موفق شديم كه نماز را تمام كنيم و از اين بابت خدا را شكر کرديم .
چادر نماز
منبع : نماز عشق
قبل از عمليات خيبر در گردان زرهى در جبهه حضور داشتم .واحد تبليغات ما دو تا چادر تهيه كرده بود و آن را به نام مسجد امام حسين (ع ) مي شاختيم . قرار شد اول ، حفاظت دو چادر را تأمين كنيم و بعد آن جا نماز جماعت برپا كنيم . تقريبا اندازه ى قد يك انسان دور تا دور چادرها را كيسه چيديم تا از تركش در امان باشد. يك روز در حال خواندن نماز ظهر بوديم كه هواپيماى دشمن وارد منطقه ى ما شد و صداى پدافندهاى خودى فضا را پركرد، ولى ما نماز را ادامه داديم . بعد از چند لحظه بمباران خوشه اى آغاز شد و تعدادى از آنها هم در نزديك چادر ما فرود آمد ولى هيچ كس نماز را ترك نکرد! بعد ازنماز كه چادر را بررسى كرديم ، ديديم حتى چند جاى چادر هم سوراخ شده، ولى نمازگزاران آسيبى نديده اند.
حالی برای نماز
نویسنده : راوى: همرزم شهید عبد الحسين برونسى
يك ساعتى مانده بود به اذان صبح، جلسه تمام شد، آمديم گردان . قبل از جلسه همه رفته بوديم شناسايى. عبدالحسين طرف شير آب رفت و وضو گرفت ، بيشتر فشار كار روى او بود و احتمالا ازهمه ما خسته تر، اما بعد از اين كه وضو گرفت شروع به خواندن نماز كرد. ما همه به سنگر رفتيم تا بخوابيم ، فكر نمي كرديم او حالى براى نماز شب داشته باشد، اما او نماز شب را خواند. اذان صبح همه را براى نماز بيدار كرد. «بلند شين نمازه»، بلند شديم ، پلك هايمان را به هم ماليديم ، چند لحظه طول كشيد، صورتش را نگاه كردم ، مثل هميشه مي خنديد، انگار ديشب هم نماز باحالى خوانده بود.
حتي دعاي بعد از نماز
منبع : علي اکبر علي زاد(پيشاني سوخته،ص 17)
در منطقه "سور کوه" مأموريتي به گردان ما داده بودند . رفتيم داخل خط . نيمه شب عراقي ها تک زدند، طوري که آتش شديدي مي ريختند روي سرمان . هوا خيلي سرد بود و چند نفري هم شهيد داديم ، اما دغدغه بچه ها نماز صبح بود که قضا نشود . درگيري خيلي شديد بود . حتي نشسته هم نمي شد نماز خواند . از آن طرف، آفتاب هم داشت مي زد . ديديم چاره اي نيست . آن نماز را طور خاص و عجيبي خوانديم . يک نفر به حالتي نزديک به سجده نماز مي خواند و بقيه مواظبش بودند تا نمازش تمام شود . بعد وقتي نمازش تمام مي شد، اسلحه را بر مي داشت و شروع به تيراندازي مي کرد، تا نفر بعدي نمازش را شروع کند . به همين شکل، تمام بچه ها نمازشان را خواندند و حتي بعضي ها دعاي بعد از نماز را هم از دست ندادند .
حضور عشق
منبع : (نماز، ولايت، والدين، ص 6296)
صبح ها نوار مناجات حضرت امير در کوفه، از بلندگوي گردان پخش مي شد . علاقه حاج احمد به اين مناجات، وصف ناشدني بود . گوش مي داد و آرام اشک مي ريخت : مولاي يا مولاي، انت المولي و انا العبد و هل يرحم العبد الا المولي . مولاي يا مولاي، انت الامالک و انا المملوک و هل يرحم المملوک الا المالک، مولاي يا مولاي، انت العزيز و انا الذليل و هل يرحم الذليل الا العزيز. مولاي يا مولاي، انت العظيم و انا الحقير و هل يرحم الحقير الا العظيم . آقاي من، تو مولايي و من بنده فقير توام و در حق بنده جز مولايش چه کسي ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو مالک وجود مني و من مملوک تو هستم و در حق مملوک، چه کسي جز مالکش ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو با عزت و اقتداري و من بنده ذليل هستم و در حق ذليل، چه کسي جز ذات با عزت و اقتدار ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو خداي بزرگ و من بنده حقير ناچيز و در حق بنده حقير، چه کسي جز خداي بزرگ ترحم خواهد کرد؟ وقتي اين دعا خوانده مي شد، گمان مي کرديم برگشته ايم به زمان حضرت علي(ع) . بسيجيان عاشق او بودند و با مناجات او هم نوا مي شدند و آماده بودند هر زمان که او ميلش باشد، فرقشان شکافته شود و شد .
مرتضي سرهنگي
خون و آب
نویسنده : راوى: محمدباقر نيك خواه
شب عمليات رمضان نزديكىهاى پاسگاه زيد بوديم . عمليات حدود بيست كيلومتر پياده روى داشت . بايد براى نماز از قبل وضو مي داشتيم چرا كه شايد مجبور مي شديم نماز را در حال حركت بخوانيم . خمپاره اى نزديك مان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بوديم . تركشى خورد به سر يكی از بچه ها كه داشت مسح سر می کشید با خونسردی و لبخندی بر لب . خون از سرش جوشید و با آب وضوی صورتش آمیخت . اما خنده هنوز روی صورتش بود.
خون و آب
نویسنده : راوى: محمدباقر نيك خواه
شب عمليات رمضان نزديكىهاى پاسكاه زيد بوديم . عمليات حدود بيست كيلومتر پياده روى داشت . بايد براى نماز از قبل وضو مي داشتيم چرا كه شايد مجبور مي شديم نماز را در حال حركت بخوانيم . خمپاره اى نزديك مان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بوديم . تركشى خورد به سر يكی از بچه ها كه داشت مسح سر می کشید با خونسردی و لبخندی بر لب . خون از سرش جوشید و با آب وضوی صورتش آمیخت . اما خنده هنوز روی صورتش بود.
دوبار نماز صبح ! (شهيد پرهازى)
منبع : نماز عشق
اين خاطره مربوط مي شود به خرداد ماه سال 1360، در آن ايام به همراه دو نفر دیگراز برادران به عنوان مسئولان دسته هاى يك گروهان در خدمت جنگ و انقلاب بوديم . محل استقرار ما «شهرک دارخوين » بود. در واقع اين محل ، مقرى بود جهت استراحت و تجهيز نيروها. به طور كلى در بين نيروها، هميشه افراد شوخ طبع وجود داشتند كه اتفاقا يكى از اين فرماندهان دسته ها، داراى همين ويژگى و روحيه بسيار خوب بود. اسم كوچكش را به خاطر ندارم ، شهيد «پرهازى» در بسيارى مواقع ديده مي شد كه با ديگر رزمنده ها يك جا جمعند و مشغول صحبت هستند. اغلب صحبت هايشان با خنده نيز همراه بود.يک روز صبح، تازه صداى اذان به گوش می رسيد كه من از خواب بيدارشدم . ابتدا رفتم سراغ بچه هاى دسته ى شهيد «پرهازى » تا آنها را براى نماز بيدار كنم . تعدادى را صدا كردم و عده اى هم خودشان بيدار شده بودند و يا اين كه با اين سر و صدا از خواب بيدار شدند. از قيافه هايشان معلوم بود كه سئوالى دارند، و در واقع همه متعجب بودند. بلافاصله بعد از چند لحظه خودشان به حرف آمدند كه ما یک بار نماز صبح خوانده ايم ، كه البته خودشان فهميدند چه خبر است . بله شهيدبزرگوار «پرهازی» نزدیک ساعت 2 بامداد، بچه ها را براى نماز صبح بيدار کرده بود و چون همگى خسته بودند، متوجه ساعت هم نشده بودند. دو رکعت نماز صبح خوانده و خوابيده بودند. ولی چاره اى نبود. همگى بلافاصله بیدارشدند و وضو گرفتند و مشغول نماز صبح واقعى شدند.
ریسمان اللهی
منبع : نماز عشق
بهمن ماه سال 1360همراه 20نفر از دوستان رفتيم «چزابه» ،آنجا ما به سنگرسازى مشغول بوديم ، چرا كه احتمال حمله ى عراقى ها بسيار زياد بود. در ميان ما برادر معلمي بود به نام ((مسعود طاهرى))، وى داراى روحيه اى بسيار عالى بود. صورتى نورانى و اخلاقى حسنه داشت و هميشه در حال نماز و عبادت بود. يك روز به شوخى به او گفتم : ((آقا مسعود! اين قدر نماز و دعما مي خوانى، نكنه مي خواهى خدا يك طناب برات بندازه پايين و تو را بكشه بالا پیش خودش)). ايشان با آن حالت معنموى خودش جواب داد: ((ما كجا، خدا كجا؟ عاشقى بايد دو طرفه باشه . يه دست و پامي زنيم ، شايد خدا دلش رحم بياد و دست ما رو هم بگیره)).يك روز بعد از نماز مغرب و عشا، قرار شد كه در سنگرها نگهبانى بدهم . من و مسعود با هم از ساعت 12 تا 2بامداد در يك سنگر نگهبان بوديم . ناگهان مسعود از من حلاليت خواست و كفت : «فردا شهيد مي شوم ». و به دنبال حرف خود گفت :«فردا اول تیر به قلب من مي خورد و بعد از چند قدم تیرى به سرم اصابت مي كند و آن ريسمانى را كه مي گفتى شايد خدا از روى رحمتش برايم بيندازد». فردا همانطور شد، در جلو چشمانم دو تير، يكى به قلب و يكی هم به سرش اصابت کرد و چند ماهى هم جنازه اش در چزابه (همانجايى كه نماز مي خواند) ماند تا بعدا او را آوردند. من باورم نمي شد كه رابطه ى ايشان با خدا، آنقدر نزديك شده باشد كه به بركت آن نمازها و ارتباط ها، از نحوه ى شهادتش هم با خبر شده باشد.
زاهد شب و شیر روز
منبع : (نماز شهدا ، 19 – 18 )
شهید علی اصغر امین پور از مجاهدان پرتلاش بود که به نماز شب علاقه وافری داشت و این حدیث از معصومین را شعار خود قرار داده بود « لیس من شیعتنا من ترک صلوه اللیل » کسیکه نماز شب را ترک کند از شیعیان ما نیست . در سال 62 وقتی با هم دوره آموزش ویژه پاسداران در کرمان را طی می نمودیم ، هر وقت صبح برای نماز بیدار می شدم . تختخواب او را خالی می دیدم و وقتی برای نماز جماعت صبح به مسجد پایگاه می رفتم ، می دیدم که در گوشه ای به نماز شب ایستاده و الهی العفو ، الهی العفو می گوید او در عملیات بدر در الصخره مردانه جنگید و با یارانش آنقدر مقاومت کردند ، تا همگی شربت شهادت نوشیدند ، مقاومت و مردانگی آنها لشکر بعثی صهیونیستی عراق را گیج و مات و مبهوت نموده بود .
چند ماه پس از عملیات بدر ، حجه الاسلام رفسنجانی در دیدار با عزیزان تیپ الغدیر فرمودند : « من پیش از این بخصوص پس از عملیات بدر از مقاومت های شما رزمندگان تیپ الغدیر خیلی چیزها شنیده ام و میدانم که شما چقدر مردانه در آن منطقه مقاومت کردید و گزارشاتی را نیز از داخل عراق داشتیم حاکی از این بود که مقاومت تیپ الغدیر بعثی ها را دچار سرگیجه کرد و نقش شما همه جا زیادتر بوده و هست و همه از خود می پرسیدند که اینها که بودند و تلاش شما چه ماها بدانیم و چه دنیا بداند و یا نداند مورد نظر خداوند هست و شما هم برای خداوند تلاش کرده و می کنید . » نازه مطهر این شهید عزیز همراه با 130 همسفر کربلایی اش پس از 12 سال به وطن بازگردانده شد و در دارالشفای آزادگان و محفل انس شهیدان ، بهشت زهرا بهاباد به خاک سپرده شد .
زُهّادُ اللیّلِ وَ اُسُدُ النَّهارِ
( منبع : پیشانی سوخته ، ص 77 )
بعد الظهری بود که قرار بود شبش عملیات بیت المقدس انجام شود . مسئول تدارکات بودم اذان را گفته بودند از سنگر بیرون آمدم تا جیره بچه ها را ببرم . هواپیماهای عراقی سررسیدند و شروع کردند به بمباران. از شیب تندی پایین می رفتم که یکدفعه درختزار جلویی را بمباران کردند . وضعیت غریبی شده بود . من پرت شدم زمین درختها می افتادند و خاک بلند می شد . بلند که شدم هنوز گرد و خاک زیاد بود صبر کردم تا سرو صدا و غبار کمتر شد جلو رفتم .
آنجا صحنه شجاعت و خداگونه بودن را دیدم . چند نفر از بچه ها به حال نماز بودند یک نفر در حالت قنوت بود در حالی که بازویش ترکش خورده بود . نفر دیگر در حالی که به رانش ترکش خورده بود . سجده اش را قطع نکرده بود . آن وقت بود که یاد امیر المومنین علی (ع) افتادم ، زمانی که خواستند جسم برنده ای را از بدنشان در آورند . تعجبی هم نبود اینها شاگردان مکتب همان امام بودند ، « زهاد اللیل و اسد النهار »
شب زنده دارى و سحرخيزى براى نماز
منبع : از مجموعه خاطرات شهيد افشردى
ديشب متأسفانه وضو نگرفتم و آمدم روى تختم . چند ذقيقه اى به وقت مانده بود. رفتم زير آنكارد كه وقت بشود وضو بگيرم كه خاك عالم بر سرم شد و خوابم برد. جدا از لطف حضرت امام عصر(عج ) به دور شدم . حالا در اثر چيست خدا مي داند ولى اينجا حفظ پاكى بسيار مشكل است و خيلى قاطى مي شود، از لحاظ روحى وقتى انسان خراب شد از توجه امام عصر(عج ) هم به دور مي شود. وقتى از خواب بيدار شدم كه يك ربع به پنج صبح مانده بود و نماز مغرب را ما فىاذمه و نماز عشا را ادا به جا آوردم وقدرى صبر كرديم كه صبح بشود نماز صبح را خواند. اينجا اذان صبح حدود ساعت پنج است . خيلى امروز ناراحت كننده بود، يك دلخوشى داشتم كه اينجا نماز قضا نشده است ، البته چه نمازى يك مشت الفاظ را خواندن . نمازهايم اصلا روح ندارد و فقط ناراحت از نخواندن آن هستم حالا يا روى عادت و يا روى وجوب آن . صبح تا ظهر آب نخوردم خيلى عصبانى بودم ولى چه فايده ، با اين همه دبدبه و كبكبه نماز مغرب و عشاى دیروز را نخواندم ، جدا اى كاش نيامده بودم سربازى و چنين نمي شد، ولى فقط به اميد بخشش حى متعال ،اما هر چه بوده تنبلى و سستى و بى ايمانى بوده است و بس ولى شرط كرده ام تا آخراين دو ما تا نماز نخوانده ام شب نخوابم ، به اميد اينكه يك ساعت يا نيم ساعت ديگر بيدار مي شوم مي خوابم . همين داغ براى يك نفر كه خود را منتسب به نوكرى حضرت حجت مي داند بس است . ديروز نامه اى به ... مي نوشتم و حرفهايى به او و بى بر و برگرد خودم را از لحاظ علمي برتر از او مي دانستم در حالى كه معتقدم قلب صاف و پاكى دارد اما امروز نامه را پاره مي كنم كه من غلط كردم . من غلط كرده ام كه ديگران را نصيحت كنم و نمازمغرب و عشاى خودم قضا شود.
شب زنده دارى و سحرخیزى
منبع : خاطرات جمع آورى شده رزمندگان در آرشيو
ساعت 3بعد از نيمه شب كه مي شد خيال مي كردى روز است و همه راه افتاده اند. به دنبال آب ، وضو و نماز.... بمض وقتها يادم هست بلند مي شدم و مي ديدم فقط من خوابيده ام . با خودم مي گفتم : لابد اذان صبح را گفته اند. وقتى مي آمدم درب سنگر و به ساعت نگاه مي كردم ،مي ديدم هنوز يك ساعت مانده به اذان ! حالا چه وقت ، اين برادرها بيدار شده بودند خدا مي داند. نماز شبشان كه تمام مي شد دعاها شروع مي شد.
شهادت در شهادتين
نویسنده : راوی : برادر رزمنده عباس پیغمبری
در تابستان 1364 در منطقه جزایر مجنون بوديم . وضعيت عمومي اين منطقه بسيار طاقت فرسا بود و از طرفى عراق آب دجله و فرات را به اين منطقه باز كرده بود و تنها قسمت هايى كه به صورت جاده از سطح آب بالاتر قرار گرفته بودند به صورت خشكى ديده می شد. سنگرها فضايى تاريك و كم ارتفاع بودند و در بعضى موارد كاملا خيس و گلى. به صورت خميده وارد سنگر مي شديم و آن جا هم مجبور بوديم نماز را نشسته بخوانيم . ضمن اين كه داخل سنگر پر از انواع حشرات و جانوران مثل پشه و حتى گاهى مار بود. گاهى كه تبادل آتش وجود نداشت ، دوستان سعی مي كردند نماز را به صورت ايستاده و در بيرون سنگر اقامه كنند. روزى برادر رزمنده اى كه اهل همدان بود و در كسوت معلمي به جامعه خدمت مي كرد در كنار سنگر در حال اقامه نماز ظهر و عصر بود و در حالى كه هيچ تبادل آتشى وجود نداشت در حال گفتن تشهد با تركش گلوله خمپاره اى سر از بدنش جدا شد و در همان حال به شهادت رسيد تا در گلزار باغ جنان مهمان شد.
شهيد سعيد
منبع : (نماز شهدا، ص 45)
همه حياتش نماز بود و تنها وصيتش نماز، آنقدر مخلص و با صفا بود كه حضرت امام خميني(ره) خطاب به او مي نويسد « من از افرادي مثل شما آنقدر خوشم مي آيد كه شايد نتوانم عواطف دروني خود را آن طور كه هست ابراز كنم . من قادر نيستم عواطف امثال شما را جواب بدهم ... رجاء آن را دارم كه مشمول ادعيه خالصانه جنابعالي باشم .» او نيز به حضرت امام عشق مي ورزيد و در سياهچالهاي رژيم ستمشاهي و در زير شكنجه هاي دژخيمان ساواك بارها اعلام كرده بود كه : " به خدا سوگند اگر مرا بكشيد و خونم به زمين ريخته شود، در هر قطره خون من نام مقدس خميني را خواهيد يافت . او شهيد سعيد آية ا... سيد محمد رضا سعيدي بود كه در 21 خرداد 1349 در سن 41 سالگي به دست شكنجه گران ساواك به شهادت رسيد . او در وصيت نامه چند سطري خود كه چند روز قبل از شهادت براي خانواده مي نويسد تنها يك جمله مي نويسد : " به فرزندان من بگوييد آيات 153، 154 و 155 سوره بقره را بخوانند " ترجمه آن آيات چنين است : « اي آنان كه ايمان آورديد! از صبر و نماز كمك بجوييد . همانا خداوند با صابران است و به آنانكه در راه خدا كشته شده اند مرده نگوييد بلكه آنان زندگانند وليكن شما درك نمي كنيد و هر آينه شما را به چيزهايي از قبيل ترس، گرسنگي و كاهش از مال ها و جان ها و ميوه ها شما را مي آزماييم و بشارت بده به صابران » اين شهيد روحاني با ذكر اين آيه هم شهادت خود را به خانواده اعلام نموده و هم تنها وصيتش كه صبر و نماز است اعلام نمود .
شوق شهادت و پیش بینی آن
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
در شب عمليات پاكسازى جاده بانه سردشت ، شهيد طياره كه فرماندهى سپاه سقز را عهده دار بود براى خواندن نماز جماعت حاضر شد. زير پايش فرشى بود كه از گروه هاى ملحد به غنيمت گرفته شده بود. طياره با ديدن آن فرش بلافاصله آن را جمع كرد و گفت : بهتر است آخرين نمازمان را روى زمين بخوانيم ، صفاى بيشترى دارد. همان شب در عمليات پاكسازى جاده با تيرى كه به سينه اش رسيد به شهادت رسيد.
شير روز ، زاهد شب
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
ابوالفضل را مدتها بود كه مي شناختم . شير روز ، زاهد شب . او به موقعش مي جنگيد و به وقتش عبادت مي كرد. هر وقت جايى صحبت از رهبانيت به ميان مي آمد، اين جمله رسول خدا(ص ) را يادآور مي شد كه : «رهبانيت امت من شمشير است ». وقتى حركت مي كرد، توكل بر لبانش مي شكفت . با شنيدن صداى اذان آستين هايش براى وضو بالا مي رفت و در نماز سرش به ركوع پايين مي آمد. هيح وقت ديده نشد كه به نمازش بگويد كار دارم . وقتى الله اكبر اذان را كه مي شنيد به كار مي گفت وقت نماز است . هر وقت هم عمل مكروهى از او سر مي زد بىاندازه نگران مي شد.
صبور عشق
نویسنده : راوى: همسر شهید
منبع : پرونده فرهنگى شهيد
پس از مجروحيت ، محمد مدت دو ماه در منزل بسترى بود. با اين كه درد زيادى را تحمل مي كرد اما هيچگاه اظهار نمي كرد كه باعث ناراحتى ما نشود، با توجه به اين كه روده هاى او خارج از شكمش در دستگاهى جاگذارى شده بود، اما با اين همه مرتب نماز را در مسجد مي خواند، با اين كه تحمل اين درد برايش خيلى دشوار بود، اما با علاقه نمازش را مي خواند.
عامل عابد
منبع : ( حرمان هور، ص 46)
شب باران تندي مي باريد . وقت نماز مغرب و عشاء بود . رفتيم داخل چادر براي خواندن نماز . بين دو نماز يكي از بچه ها گفت كه نماز هاي مستحبي و نوافل را در حين راه رفتن هم مي شود خواند . هنگام نگهباني، وقت رزم شب و ... گرچه بچه هاي جبهه بيشترشان اهل تهجد و نماز شب بودند و اين از چهره شان، از اخلاصشان د ركار، از برخورد و رفتارشان هم مشخص بود. دو شب قبل كه نگهبان بودم، يكي از بچه ها را ديدم كه در تاريكي شب نرم نرمك و آهسته از سنگر بيرون زد و وضو گرفت و باز آرام و بي صدا به سنگر برگشت . مي دانستم كه براي نماز شب بلند شده است از بيرون سنگر نجوا و زمزمه عاشقانه اش را مي شنيدم . آرام نشستم كنار سنگر، هم براي نگهباني، هم به اميد ثواب از زمزمه هاي آن عابد عاشق.
عبادت شهيد عبدالرحيم خرمدل
نویسنده : راوى: همرزم شهيد
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
خيلى اهل نماز بود. پاكيزه نماز مي خواند و معمولا نمازهايش را طولانى مي خواند. اهل نماز شب هم بود. خيلى متين و متواضع و سر به پايين بود. وقتى در بيمارستان نمازى بسترى بود، خوابيده نماز مي خواند. وقتى هم كه زخمهاى شيميايى او را از پا انداخت در حال خواندن نماز بود.
عبادت و نيايش
خلبان شهيد حسين دلحامد
منبع : مجموعه خاطرات رزمندگان در پرونده فرهنگى شهي
الهى و ربى من لى غيرك اسئله كشف والنظرنى امرى. هنوز نمازم را نخوانده بودم ، نمي توانستم با زخم عميق زير چانه ام وضو بگیرم ، دست هايم را و بخشى از صورتم را با آب دريا خيس كردم و دستم را روى سرم و پاهايم كشيدم ، بدون توجه به سمت قبله به خواندن نماز مشغول شدم ، نمازى كه فكر مي كنم تنها يك بار در عمر توانستم به مفهوم واقعى آن به نيايش با خدا بنشينم . نمازهايم را تمام كردم ، اما احساسم تمام شدنى نبود، دوباره زبان به سخن گشودم و به راز و نياز پرداختم .
عبادت و نيايش شهيد فلاح نژاد
منبع : مجموعه خاطرات جمع آورى شده رزمندگان در آرشيو
هميشه اول نماز می خواند بعد غذا می خورد اگرچه مقدارى زودتر ازوقت نماز می رسيد او می گفت : اول سجود بعدا وجود، اشک هایش در نماز فراوان بود و دعایش بعد از نماز پراحساس. ديدار او و ذكر خدا بر ايمان همواره دو پديده قرين بودند. واقعا ديدارش انسان را به ياد خدا می انداخت . گاهى وقت ها به دوردستها و آن سوى دشمن چشم می دوخت و خيره می شد، و با حسرت نگاه می كرد. زير لب زمزمه مي كرد السلام علیک يا اباعبدالله .
عبادت و نيايش
سردار شهيد محمد طرقچى
منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
وقتى براى نجات لودرها به منطقه شحيطيه عازم بوديم . حالات روحى شهيد خيلى تغییر کرده بود. او چیزى را مي ديد و به جايى مي خواست برسد كه ما تصورش را هم نداشتيم . زمانى كه به منطقه رسيديم شب شده بود. وقتى او براى اداى نماز، قامت مي بست ، من براى تجديد وضو اقدام کردم . در اين لحظه عراقىها با چند منور منطقه را مثل روز روشن كردند. در روشنايى منورها ديدم كه شهيد دستها را به حالت قنوت رو به آسمان بلند كرده بود. قامتش مثل كوه استوار بود و نگاهش به افق دوخته شده بود. با تضرع بسيار دعا مي خواند و اشك مي ريخت . ناگهان تانكى در منطقه نمايان شد. من با فرياد او را صدا زدم ولى او غرق در عظمت پروردگار بود. تانك جلوتر آمد و او را مورد اصابت گلوله مستقيم خود قرار داد. شهيد در حالت قنوت به سوى آسمان پركشيد.
عروج صبحگاهی
منبع : ( نماز شهدا ، ص 52 )
شهید محمود جعفر خرمی برای جمعی از همرزمانش تعریف می کرد که در سال 1362 ، در خط شلمچه قصد جابجایی نیروهای کمین داشتیم ، نیروهای تازه نفس را شب به خط آوردیم و صبح قبل از اذان صبح آنها را جهت پیاده روی 3 کیلومتری تا کمین آماده نمودیم و آنها را حرکت دادیم وقتی به کمین رسیدیم ، متوجه شدم که یکی از نیروهای قبلی در حال سجده است ، تعجب کردم و گفتم : « لااقل به درون سنگر می رفتی و نماز
می خواندی » چند دقیقه ای ایستادم تا او را با خود ببرم اما سجده او بیش از حد طولانی شد. به او گفتم : «نماز جعفر طیار می خوانی ؟ » توجهی نکرد ، کنجکاو شدم و سرش را بلند کردم ، دیدم در حالیکه تیری به پیشانی او اصابت کرده رو به قبله در حال سجده است و در این صبحگاه به جوار رحمت الهی عروج نموده است .
عطر خیبریون
غروب بود، گوشه اى نشسته بودم و وصيت نامه ام را می نوشتم . كنارم آمد و گفت : مرتضی چه احساسی دارى؟ من كه در آسمان خون می بينم ، فردا چه خواهد شد؟ آهى كشيد و ادامه داد: من احساس خاصى دارم . در جوابش چیزى نگفتم و فقط سكوت كردم . همان شب خواب ديدم كه به اتفاق او به سبزوار رفته ايم ، وقت نماز بود و عده اى اصرار می كردند كه يا به من يا به او اقتدا كنند. من از او خواستم كه بپذيرد امام جمامت شود، قبول کرد. نماز كه تمام شد، شيشه عطرش را درآورد و به همه تعارف كرد. بعد از آن سيدى به طرفش آمد، او را در آغوش گرفت و گفت : «خوش آمدى، با سجاده ات و شيشه عطرت ». صبح عمليات خيبر شروع شد. از آب گذشتيم ، هلى كوپترهاى دشمن قايق ها را می زدند، رضا آر- پى - چی می زد، ولى نمي دانم چرا گلوله هایش عمل نمي كرد، شايد اين هم خواست خدا بود. با فرماندهى تماس گرفت و گفت : بچه ها پنج دقيقه وقت دارند و بعد از آن ديگر از بچه ها كسی باقی نمي ماند، چه كنيم ؟دستور داده شد كه همگی اسیر شوند.
عطر جانماز
نویسنده : همرزم شهيد غلامرضا پروانه
منبع : از مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
رضا در حالى كه هنوز قدرت مقابله داشت ، در راستاى اطاعت از فرماندهى دست از نبرد کشید و به بچه ها گفت : از اين لحظه به بعد هر كس مقاومت كند، كشته مي شود و شهيد به حساب نخواهد آمد، بعد خودش قامت بست و به نماز ايستاد و در حالی كه كلمات نماز را زمزمه می كرد به ديدار خداوند شتافت وقتى به سراغش رفتم عطر جانماز در كنارش بود.
عطر دعا
به یاد شهید محمد کاظم بیانی
منبع : ( از هیرمند تا اروند ، ص 51 )
سال 61 در منطقه « کوشک » و « پاسگاه زید » با حاج قاسم میر حسینی آشنا شدم . او فرمانده ای بود که در همه حال ، جنگ را از دریچه تقوا و با رعایت جوانب اعتقادی نگاه می کرد . از هر فرصتی که به دست
می آورد ، با تلاوت و درک مفاهیم قرآن و نهج البلاغه برای رشد و تکامل خویش استفاده می کرد . وقتی وارد نمازخانه لشکر می شدم ، محال بود او را مشغول نماز شب یا ذکر دعا نبینم . به یاد ندارم زیارت عاشورای او در جبهه ترک شده باشد . در یک مرحله حساس عملیات ، مداح حضور نداشت و خواندن زیارت عاشورا به تاخیر افتاده بود .
حاج آقا را دیدم که با عصبانیت پی علت تاخیر بود . می گفت : « چرا زیارت عاشورا فراموش شده ؟ حتماً نباید یک فرد خوش صدا زیارت نامه بخواند . اینجا جبهه کربلاست و مردان عاشورایی ما باید زیارت نامه خوان آقایشان باشند . » توجه حاج قاسم به این موارد باعث می شد جبهه همیشه از بوی دعا معطر باشد .
غرق در دریای عشق (شهید حمید طوسی )
منبع : نماز عشق
در آذرماه سال 1361 در جبهه نفت شور، مقابل پاسگاه سلمان در واحد ادوات تیپ 18 ثامن الائمه (ع ) مشغول خدمت بوديم . در بين ما برادرى به نام حميد شهيدطوسى بود كه بعدها به فيض شهادت نائل آمد. روزى در يك سنگر روباز حدود چهار، پنج نفر مشغول نماز بوديم كه به ناگاه صداى فرود يك خمپاره در نزديكىهاى سنگر به گوش رسيد تا جايى كه گرد و غبار حاصل از اين انفجار اجازه ى ديدن هیچ چيزى را به ما نداد. به همراه عده اى از بچه ها بلافاصله متفرق شديم ، و بعضىها هم سريعا دراز كشيدند. بعد از فرو نشستن گرد و قبار و سر و صدا متوجه شديم كه حميد به نمازش ادامه مي دهد. خوب كه دقت كرديم ، ديديم از پاى چپش خون جارى شده. هر چه او را صدا زديم متوجه نشد، تا اينكه نمازش را تمام كرد. بعد از نماز از صحبت ها و عكس العمل هاى او متوجه شديم اصلا صداى انفجار و حوادث بعد از آن را احساس نكرده و از حضور قلبش چیزى كم نشده! حتى متوجه شده بود كه مجروح شده و پاى او در حال خونريزى بوده و هست ! بعد از چند دقيقه كه اوضاع آرام شده بود او و تعداد ديگرى از مجروحان در حال حمل به عقب جهت مداوا بودند كه اين شهيد بزرگوار بر روى برانكارد از حال رفت و بىهوش شد.
قرآن قبل از نماز
منبع : نمازعشق
در منطقه ى گيلانغرب ، منطقه اى بود به نام تنكاب . نوجوان بسيار مؤمن و با صفايى آنجا بود كه خيلى اهل تهجد و نماز شب بود و همچنين نسبت به رعايت حقوق نيروها و مراعات آن ، گذشت ، ايثار و فداكارى نسبت به آنها تلاش فراوان داشت . يكى از خصوصيات اين نوجوان اين بود كه وقتى براى نماز شب بيدار مي شد دلش مي خواست ديگر رزمندگان را هم بيدار كند تا از اين فيض بهره ببرند، او شيوه ى خوبى را براى اين كار انتخاب كرده بود. در نيمه ى شب ، نزديك اذان صبح گوشه اى از سنگر مي نشست و شروع مي كرد به تلاوت آيات قرآن كريم با صداى زيبا و آهسته . از آنجا كه نزديك اذان و وقت نماز بود و علاوه بر آن صداى دلنشينى هم داشت برادران ديگر هيچ اعتراضى نمي كردند و با كمال ميل از خواب برمي خاستند و نماز شب مي خواندند.
قضای نماز صبح
نویسنده : راوى: مادر شهيدعلى فتاح پور
منبع : از مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد
آن روز نماز صبح همه قضا شد. وقتى على را براى خواندن نماز قضا بيدار کردم و او متوجه موضوع شد، با ناراحتى ما را خطاب كرد كه چرا امروز خواب مانده ايد؟ هر چه دليل آورديم ، براى او قانع كننده نبود. از آن به بعد على شب ها در بسيج مي خوابيد و پس از آن كه نماز اول وقت را در مسجد مي خواند، به منزل برمي گشت تا مبادا مجددا نمازش قضا شود.
قنوت در باران
نویسنده : احمد مومني راد
منبع : خم ابروي يار، ناشر: ستاد اقامه نماز سازمان صدا و سیما
براي رفتن به خط مقدم جبهه، بي صبرانه منتظر بوديم . آن شب، باران عجيبي مي آمد، خودروها و نفربرها در حال حمل و نقل نيرو و مهمات و تجهيزات نظامي بودند، اما به علت باران شديد، بچه هاي رزمنده در سنگرها پناه گرفته بودند . از جلوي سنگري عبور مي کردم، که شبح کسي در حال قيام، نظرم را به خود جلب کرد . کنجکاو شدم و به سوي سياهي رفتم و با کمال تعجب، آقاي هراتي را ديدم که به نماز شب ايستاده و در حال قنوت است .« رَبَّنا اَنزِل عَلَينا مائِدَةً مِنَ السَّماء تَکُونُ لَنا عيداً لِاوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَه مِنکَ وَارزُقنا وَ انتَ خَيرُالرّازقين » با خود گفتم خدايا اگر اينها بندگان تو هستند، پس ما چه ايم . اينها که زير باران، نشانه هاي رحمت تو را مي بينند و از تو براي آيندگان تقاضاي برکت دارند و مي گويند بارالها ! از آسمان براي ما مائده اي بفرست تا زمان نزول آن براي ما و کساني که پس از ما مي آيند، عيد و روزي فرخنده باشد و آن مائده، نشانه و معجزه اي از سوي تو باشد .
قنوت :
(نماز شهدا ، ص 19 )
منبع : نماز شهدا ، ص 19
بهمن سال 64 در جبهه رفت و آمد عجیبی بود . شور و شوق عملیات در حرکات و سکنات همه هویدا بود . در آموزشها تبعیت و اطاعت پذیری بیش از حد انتظار بود و نیروهای آماده، برای شرکت در یک عملیات گسترده به خرمشهر آمده بودند ، مجالس روضه خوانی و دعاهای کمیل در محیطی آکنده از صفا ، صمیمیت و عرفان برگزار میگشت و گاهی یک مجلس دعا چندین ساعت بطول می کشید و در کنار آن نماز شب ها نیز با صفای همیشگی خود برگزار می گشت . روز قبل از عملیات برای کسب اطلاع از خط به پشت بام منزلی که گردان امام علی (ع) در آن مستقر بود رفتم تا با دوربین از وضعیت خط کسب اطلاع کنم ، برادر محمد حسین دهقان بنادکی در پشت بام در حال نماز خواندن و قنوت بود حدود 2 ساعت منطقه را زیر نظر داشتم و برادر دهقان نیز در این مدت در حال قنوت و راز و نیاز با خدا بود ، بعد از نماز به او گفتم : بابا چه خبره ؟! او جوابی نداد ولی وقتی شب بعد شنیدم دهقان اولین شهید گردان امام علی (ع) است جواب سئوال خود را یافتم .
قول مردانه :
منبع : آبشار ابدیت ، ص 97 و 98
بعد از عملیات بدر ، به جبهه رفتم و به واحد اطلاعات لشکر 8 معرفی شدم . شهید زینلی ، مسئول واحد اطلاعات با حفظ سمت ، قائم مقام لشکر بود . یک روز ، من و چند نفر دیگر را همراه خود به یکی از مقرهای لشکر منتقل کرد . شبی مشغول نگهبانی بودم . صدای دلنشین زیارت عاشورا را زمزمه می کرد . آرام از لابلای نخل ها جلو رفتم . دیدم کسی درون گودالی شبیه گور رفته و بهتر است بگویم افتاده است و اشک ریزان زیارت می خواند .
صدایش غریب ، اما کفشهایش شبیه کفش های یکی از دوستانم بود با خود گفتم : باید غافلگیرش کنم تا به تنهایی زیارت عاشورا نخواند . یک لنگه کفش برداشتم و به سر پست خود رفتم . ساعتی بعد ، در تاریکی دیدم یک نفر جلو می آید . زینلی بود . فکر کردم برای سرکشی به نگهبانها می آید وقتی جلو تر آمد دیدم یک لنگه کفش به پا دارد .
من که تا آن لحظه کفش را پشت سرم مخفی کرده بودم به شدت ترسیدم و سریع آن را جلوی پای زینلی گذاشتم و عذرخواهی کردم ، ولی او نگذاشت دلیل کارم را بگویم با آن که برای این شوخی بیجا انتظار برخوردی تند از سوی او داشتم ، مرا در آغوش کشید و بوسید و گفت : خواهش می کنم . این موضوع را با کسی در میان نگذار .
كار عارفانه
منبع : نماز عشق
در منطقه ى عمومي مهران ، در مكانى مستقر بوديم كه در نزديكى ما خانه هاى خالى و قديمي وجود داشت . به علت گرماى هوا، در بیرون ساختمان ها و چادرهايمان مي خوابيديم و گاهى هم بر روى پشت بام شب را به صبح مي رسانديم . شب ها شهيد احمد رضايى با مشقت بسيار، مسافت زيادى را طى مي كرد تا به وضوخانه برسد وبعد از وضو مي رفت و در آن ساختمان هاى متروكه مشغول نماز مي شد. چون محل پرتى بود و بدون جلب توجه به هيچ مسأله اى و هيچ فردى مخلصانه عبادت مي كرد.يك شب رفتيم رزم شبانه و از اواسط شب تا حدود ساعت سه صبح مشغول راهپيمايى و تمرين بوديم . ولى بعد از بازكشت هم اين شهید گرامي نماز شب را ترك نكرد و نه تنها نماز شب خواند، بلكه تا صبح بيدار بود و بعد از اين همه سختى در ساعت شش و پانزده دقيقه خوابيد.
گريستن در سحرگاهان (شهيد تيمسار بابايى)
منبع : پرواز تا بينهايت
مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بود تا شبها پس از خاموشى ، براى ورود و خروج به قرارگاه ، ايست و بازرسى شبانه بدهند. يكى از شبها، نكهبان پاس دو، كه نوبت پاسدارىاش از ساعت دو الى چهار صبح بود، سراسيمه من را بيدار كرد و گفت : در ضلع جنوبى قرارگاه ، شخصى هست كه فكر مي كنم برايش مشكلى پيش آمده . پرسيدم : مگر چه كار مي كند؟ گفت : او روى خاكها افتاده و پيوسته گريه مي كند حتما مجروح شده ، من بىدرنگ لباس پوشيدم و همراه سرباز، به طرف محلى كه او نشان مي داد رفتم ، به او هم گفتم كه تو همين جا بمان ،سپس آهسته به طرف صدا نزديك شدم . صدا به نظر آشنا آمد، نزديكتر كه رفتم او را شناختم . تيمسار بابايى ، فرمانده قراركاه بود. او به بيابان خشك پناه برده بود و در دل شب ، آنچنان غرق در مناجات و راز و نياز به درگاه خداوند بود، كه به اطراف خود توجهى نداشت . من به خودم اجازه ندادم كه خلوت او را به هم بزنم ، ازهمانجا برگشتم و به سرباز نكهبان گفتم با ايشان كارى نداشته باشى، او را مي شناسم و در ضمن اين موضوع را براى كسى بازگو كن ».