::.پایگاه فرهنگی مذهبی صلات.::
 
 سه شنبه  29/8/1397   اَللّهُمَ كُنْ لِوَليّك َالْحُجَّة ابْن الْحَسَنْ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ علی آبائِه فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كلِّ ساعَة ولياً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناًحتّی تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوعاً وَ تُمَتّعهُ فِيها طَويلاً    

پیامبر (ص) از نگاه دنیای غرب 2

بنیاد گرایی اسلامی :

نماینده ایالات متحده در سازمان ملل در همان زمان اعلام کرد: «دشمن بعدی، بنیادگرایی اسلامی است.»اسلام را شیطان سبز لقب دادند و پیمان ناتو بنیادگرایی اسلامی را، دشمن آینده این پیمان معرفی کرد؛ زیرا اسلام، عناصری سیاسی، شبیه کمونیسم در خود دارد و در جهت مبارزه با طرح سرمایه داری امپریالیستی تلاش می‌کند. تا دیروز مردم را از داس و چکش ترساندند به طوری که هر کس داس یا چکش می‌دید انگار عزرائیل را دیده است وقتی کمونیست‌ها نابود شدند حالا نوبت به یک دشمن فرضی دیگر بود. خطر سرخ وقتی از بین رفت مردم را از خطر سبز ترساندند از اسلام و مسلمانان ترساندند و هول و هیجان به جان مردم انداختند. یک عروسک خیمه شب بازی به دست همین ایالات متحده ساخته شد و اسم این عروسک را بن لادن و طالبان گذاشتند- درست عین عروسک باربی یا سارا و دارای خودمان- بعد دو تا ساختمان را ترکاندند و یک دفعه حمله، حمله ها شروع شد، شیپورچی‌های تبلیغاتی هر روز از سی ان ان و خصوصاً فاکس نیوز از این عروسک تروریست ساخته خودشان که مارک اسلامی بر پیشانی داشت چنان حمله ای و هجومی به مسلمانان و اسلام و محمد (ص) آغاز کردند که شیرهای نفت عراق و منابع افغانستان از ترس راه خودشان را به سوی آمریکا و انگلیس کج کردند تا مرحمی بر داغ دیدگان برج‌های دوقلو باشند. این بازی دنیای وحشی و آمازونی ماست. این بازی نیاز به ترس دارد، باید مردم از اسلام ترسانده شوند از این جای بازی متفکران وارد می‌شوند و تئوری‌های لازم را برای ترساندن و به راه انداختن جنگ ارائه می‌کنند. «آرنولد توین بی» هم با یک لحن نگرانی به بازی گرفته می‌شود و یار غار غربی‌ها و همبازی آنها می‌شود و بعد می‌گوید: پان اسلامیسم خوابیده است، با این حال ما باید این امکان را در نظر بگیریم که اگر پرولتاریای جهان غربی مآب بر ضد سلطه غرب به شورش برخیزد و خواستار یک رهبری ضد غربی شود این خفته بیدار خواهد شد. بانگ این شورش ممکن است در برانگیختن روح نظام اسلام- حتی اگر این روح به قدر خفتگان قرون در خواب بوده باشد- اثر روحی محاسبه ناپذیری داشته باشد زیرا ممکن است پژواک‌های یک عصر قهرمانی را منعکس سازد.
این یک واقعیت تاریخی است که اروپا از جهان اسلام می‌ترسید و حق هم داشت که بترسد چرا که از حیث نظامی و فرهنگی و عقیدتی و تمدنی از اروپا سر بود. لشکر اسلام تا قلب اروپا رخنه کرده بود، کم مانده بود که امروز همه اروپا مسلمان شده باشند. «تقریباً به مدت هزار سال از زمان اولین حمله سپاه اسلام به سرزمین‌های مسیحی شرقی مدیترانه ای در اوایل قرن هفتم تا دومین و آخرین عقب نشینی ترک‌ها از شهر وین در سال 1683 مسیحیان اروپا با ترس از اسلام زندگی می‌کردند. تهدیدهای هزار ساله اروپا از جانب اسلام هم جنبه نظامی داشت و هم مذهبی، یعنی تهدیدی بود برای تسخیر اروپا و تغییر مذهب آن» (21) این تهدید بیش از آن که نظامی باشد فرهنگی بود. قبل از آن که لشکر اسلام به پای دیوارهای شهری برسد، مفاهیم فرهنگی اسلام در دل و ذهن مردم درون شهر جای گرفته بود و ذهن‌ها چه بسا دل‌ها را مفتوح کرده بود. تمدن اسلام بیشتر از آن که بر شمشیرش متکی باشد بر منطق و مکتبش اتکاء داشت و این درست بر خلاف تمدن غرب بود که به قول بزرگان اندیشه غرب نه بر دین و اندیشه بلکه بر زور و قدرت استوار بود. «پیروزی غرب بر جهان، ناشی از برتری اندیشه ها، ارزش‌ها یا دین غرب نبود بلکه معلولش در استفاده از خشونت سازمان یافته بود. این نکته ای است که غربی‌ها آن را غالباً فراموش می‌کنند اما هرگز از خاطر غیر غربی‌ها نمی‌رود» (22) علت این همه جنگ‌های مذهبی و تبلیغاتی ضد اسلامی دنیای غرب را در تحلیل‌های خود آنها به روشنی می‌شود جستجو کرد. متفکران و تئوریسین‌های غربی اذعان دارند که تمدن غرب و تمدن لیبرال دموکراسی آمریکایی چنته‌اش خالی شده است، نفوذ سابق را از دست داده است، مستعمره های آمریکا و اروپا آزاد شده اند و استقلال یافته اند. مردم دنیا و مردم تحت استعمار آنها بیدار شده اند و همه منافع غرب و آمریکا بر باد رفته است. معیارها و اخلاق‌های آمریکایی حنایش برای مردم دنیا دیگر رنگ ندارد، پس سقوط و افول آغاز شده است. اقتصاد غرب در حال رکود و از بین رفتن است و توسعه در حال متوقف شدن است، افول تمدن‌ها هم زمانی صورت می‌گیرد که دیگر نتوانند توسعه بیابند و تولیدات اضافی ارائه دهند. از طرف دیگر اعتقادات دینی و اخلاقی غرب کمرنگ شده است و این هم یکی دیگر از نشانه های مریض بودن غرب است چرا که به قول هانتینگتون کمرنگ شدن اعتقادات دینی در بلند مدت تهدیدی است که سلامت تمدن غربی با آن مواجه است. دنیای معاصر نیز از فرهنگ و تمدن و معیارهای آمریکایی و تمدن غربی دارد فاصله می‌گیرد و آنها را نفی می‌کند این نفی معادل با تمام شدن همه چیز برای این تمدن است «نفی معیارهای آمریکایی و تمدن غرب به معنی نقطه پایان برای آمریکایی است که ما شناخته‌ایم چنان که می‌تواند به مفهوم پایان تمدن غربی هم باشد» (23) رقابت میان ابر قدرت‌ها جای خود را به برخورد تمدن‌ها داده است پس اگر تمدن غرب بازنده شود همه چیزش را از دست خواهد داد، اگر معیارهای آمریکایی و غربی از سوی ملت‌ها نفی شوند این پایانی برای امپریالیسم آمریکایی خواهد بود چرا که همه قدرت و شوکت غرب به این معیارها و ارزش‌ها است و اگر این‌ها نابود شوند نابودی آنها نیز فرا خواهد رسید. با این حساب و با این استدلال باید یک اعتراف دردناک برای آنها و خوشحال کننده برای ما کرد. باید با شجاعت اعتراف کنیم که دوران کرکری غرب و آمریکا پایان یافته است چرا که پایان ارزش‌ها و معیارهای آمریکایی و غربی اعلام شده است. «ایدئولوژی کمونیستی در دهه های 50 و 60 در سراسر جهان برای مردم جذابیت داشت چرا که کامیابی اقتصادی و قدرت نظامی اتحاد شوروی را تداعی می‌کرد. این جذابیت زمانی از میان رفت که اقتصاد شوروی دچار رکود شد ارزش‌ها و نهادهای غربی هم به این دلیل برای صاحبان فرهنگ‌های دیگر جذاب است که مردم آنها را منشأ قدرت و ثروت غرب می‌دانند» (24) اکنون نیز به اعتراف نویسنده برخورد تمدن‌ها، ملت‌ها احساس می‌کنند که دیگر نباید غرب را به چیزی گرفت، ما شاهد پایان عصر بالندگی تحت هدایت ایدئولوژی‌های غربی هستیم. همه خیال بافی ها درباره معیارها و ارزش‌ها و قدرت‌ها و توسعه غربی پایان یافته است و کم کم مردم بیدار می‌شوند و به پوچ بودن و بی مغز بودن آنها خواهند خندید. تمدن غرب به راستی خطر را احساس می‌کند، نابودی عزت خود را لمس می‌کند، تا دیر نشده است باید چاره ای اندیشید، دوباره باید آقا و ارباب شد و ملت‌ها همه بله قربان گوی غرب شوند. چگونه؟ «اگر قرار باشد جوامع غیر غربی یک بار دیگر تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار بگیرند این فرض تنها زمانی تحقق خواهد یافت که قدرت غرب و نفوذ آن هم افزایش یابد. امپریالیسم از تبعات منطقی جهانگرایی است.»(25) باید دوباره امپریالیسم گذشته را احیا کرد و این یک جنگ و جدالی دوباره می‌طلبد. این خواسته و حاجت، قربانی دوباره و خونی دوباره می‌خواهد. باید دشمن تراشید. باید یورش برد. به که؟ به کدام کشور؟ نه، این بار یورش و حمله به کشوری در کار نیست. این جنگ، جنگ کشورها و مملکت‌ها نیست بلکه جنگ تمدن‌هاست. کدام تمدن؟ تمدن‌های چندی در دنیا وجود دارد که می‌توانند دشمن باشد ولی مهم ترین و سر سخت ترین و دشمن ترین آنها تمدن اسلام است، تمدنی است که محمد پیامبر آن است، همان تمدنی که قرن‌ها اروپا را از آن ترسانده اند. پس اعلام جنگ می‌شود و دبیر کل ناتو در سال 1995 اعلام می‌کند که بنیاد گرایی اسلامی دست کم به اندازه کمونیسم برای غرب خطرناک است. اما همه می‌دانند که مشکل غرب با بنیادگرایی اسلامی نیست بلکه با خود اسلام است. این مطلب را صریحاً خودشان اعلام می‌کنند و در کتاب‌هایشان می‌نویسند. «مشکل اصلی غرب بنیاد گرایی اسلامی نیست بلکه خود اسلام است. تمدنی متفاوت که وابستگان آن به برتری فرهنگی خود اطمینان دارند و دل مشغول ناتوانی‌های خود هستند. مشکل اسلام هم سازمان سیا یا وزارت دفاع آمریکا نیست بلکه خود غرب است. تمدنی متفاوت که ملت‌های وابسته به آن در مورد جهانی بودن فرهنگ خود به یقین رسیده اند و معتقدند که قدرت برتر آنها هر چند در حال افول است این تعهد را برای ایشان ایجاد کرده که فرهنگ غربی را در سراسر جهان بپراکند.»(26) چرا که فرهنگ و مکتب اسلام ابزاری است برای بیان و نارضایتی از فاجعه‌هایی که غرب به خاطر دست زدن به آن‌ها سرزنش می‌شود چرا که اسلام به مردم تلقین می‌کند که می‌شود غرب را به چیزی نگرفت و هر قومی خودش ارباب بر فرهنگ و اقتصاد و سیاست خود باشد. با این توصیف، این اسلام است که دشمن است و هیچ دشمنی به اندازه اسلام برای غرب خطرناک نیست، نه کمونیست و نه تمدن کنفویسیوسی و نه هر تمدن و مکتب دیگر به اندازه اسلام غرب را به مبارزه نخوانده است. جنگ آغاز می‌شود نه جنگ نظامی که این جنگ، جنگ سرد است. جالب است که بدانید اولین بار در دنیا، اصطلاح جنگ سرد را اسپانیایی‌ها در قرن 13 م وضع کردند تا هم جواری خصومت آمیز خود را با مسلمانان در دریای مدیترانه را توصیف کنند. اولین بار واژه جنگ سرد از جنگ بین تمدن غرب و تمدن اسلامی وارد فرهنگ واژگان سیاسی دنیا شد. اکنون نیز بعد از گذشت هفت قرن این بار نیز در دهه 1990 بسیاری از اندیشمندان و سیاستمداران غربی به شروع نوعی جنگ سرد میان اسلام و غرب اعتراف کردند.
بعد از شروع این جنگ سرد بود که هجوم تبلیغاتی و شبیخون تبلیغاتی غرب بر علیه اسلام آغاز شد و سیل تهمت‌ها و افتراها و دروغ‌ها بر سر اسلام فرو ریخت تا یک دشمن فرضی برای مردم غرب بسازند و ذهن مردم را برای رویارویی با اسلام آماده کنند؛ لذا گفتند و نوشتند «تمایل مسلمانان به درگیری‌های خشونت بار از دریچه نظامی بودن کشورهای مسلمان نیز معلوم می‌شود» (27) بمب‌های هسته ای اروپا و آمریکا و اسرائیل را نادیده گرفتند و به دو تا اسلحه دست دوم و خراب که از همین کشورها به صدقه سر قیمت نفت به کشورهای اسلامی روانه شده بود چشم دوختند و این اتهامات را به اسلام زدند. یکی دیگر از همین آقایان گفت: «بدیهی است که میان اسلام و میلیتاریسم پیوندی وجود دارد» (28) «اسلام از آغاز دین شمشیر بوده و شرافت‌های نظامی را پاس داشته است. اسلام از قبایل چادر نشین بدوی و جنگجو بوده است و این امر باعث شده که خشونت با بنیاد اسلام عجین شود. حضرت محمد خود به عنوان جنگجوی سر سخت و فرمانده نظامی ماهر شناخته شد» (29) در واقع می‌شود گفت جنگ و برخورد تمدن اسلام و تمدن غرب یک علت بیشتر ندارد برای شرح دادن این علت لازم است یک مقدار مفصل‌تر حق مطلب را ادا کنم. تمدن اسلام و غرب به غیر از این که یک برخورد و جنگ تاریخی بین آنها ایجاد کنید کرده است به غیر از این که تمدن اسلام و غرب دارای دو ایدئولوژی متفاوت و در بعضی جاها متضاد هستند، یک علت دیگری در دوران اخیر باعث بروز برخوردها و تنش‌ها میان این دو تمدن شده است. جهان غرب تقریباً سیصد، چهارصد سال است که قدرت اول دنیا بود و دنیا را به راحتی استعمار می‌کرد و کشورهای بیگانه و من جمله بسیاری از کشورهای اسلامی را مستعمره خود قرار داده بود، غرب در یک اوج قدرت و شوکتی بود که احساس امپراتوری می‌کرد اما با گذشت دوران استعمار و با تغیر کردن اوضاع سیاسی دنیا و بیداری مردم دنیا و استقلال کشورها، غرب به یک باره از بلندی قدرت به پایین پرتاب شد و همه شوکت و ابهت خود را از دست داد، همه مستعمره های خود را از دست داد و یک صدایی و تک صدایی غرب مبدل به چند صدایی شد، تحمل این وضع برای غرب مشکل بود، غرب همه توان خود را به کار بست تا دوباره نفوذ و قدرت خود را به شکل دیگر حفظ کند لذا نظریه جهانی شدن را مطرح کرد. جهان به یک دهکده تشبیه شد که از قرار معلوم آمریکا و اروپا کدخدای این دهکده بودند و همه سرخط‌ها و چه باید کردها را آنها باید اعلام می‌کردند. دوباره غرب ارباب و بقیه دنیا بله قربان گو شوند. همه تحولات چه سیاسی و فرهنگی باید با اجازه آمریکا و غرب می‌بود. اما باز دوباره صدای اعتراض و ساز مخالف بلند شد اولین باز این صدا از ایران و از یک کشور مسلمان برپا خواست و خواب آرام تمدن را به هم ریخت. این صدا دعوتی به اسلام و دین محمد و آزادی و استقلال از همه استعمارگران و اربابان دنیا بود. این شد که یک جنگ سرد و با آتش سنگین توپخانه های تبلیغاتی غرب آغاز شد. سیل تهمت‌ها و افتراها به راه افتاد و همه قیام‌ها و انقلابات مردمی و اعتراض‌ها به اسم بنیادگرایی اسلامی سرکوب شد. این اصطلاح دقیقاً پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در دنیا رواج یافت به قول لیون هادار در مقاله ای «کدام خطر سبز» : سناریویی که از امپراتوری جدید اسلام به رهبری ایران ساخته شده است، دستاورد واهمه‌ی بی دلیل غربی‌ها از جهان اسلام است.
تمدن غرب با سر بلند کردن نهضت‌ها و بیداری‌های اسلامی خود را با یک دشمن و حریف قدرتمند مواجه دید که فرهنگ و تمدن غرب را به خطر انداخته بود. اگر به راستی اسلام خطری برای دنیای غرب به حساب می‌آید این به واسطه اعمال و کارهای خود غربی‌ها است. ذات اسلام با جنایت و استعمار و به بردگی کشیدن انسان‌ها و ملت‌ها مخالف است و برای همین است که اسلام تمدن غربی را دشمن می‌دارد چون بر خلاف ذات اسلام، ذات تمدن غرب بر تجاوز و استعمار بنا شده است. در جواب این که آیا اسلام تهدیدی برای غرب محسوب می‌شود؟ پاسخ بسیار روشن است. این به عملکرد خود غرب باز می‌گردد، اگر غرب به بهانه دفاع از ثبات خیالی خاورمیانه، به ساختارهای ناعادلانه منطقه یاری برساند، اسلام تهدیدی جدی علیه او به شمار خواهد آمد. اگر غرب به بهانه تروریسم، کشورهای اسلامی را به اشغال خود در بیاورد، حکومت‌های دست نشانده کشورهای مسلمان را یاری کند مسلماً اسلام یک تهدید و خطری برای غرب بشمار خواهد آمد. اگر غرب به واسطه تفکر جهانی شدن سعی در کدخدایی و دیکته کردن خواسته ها و فرهنگ خود را بر کشورها و ملت‌های مسلمان داشته باشد مسلماً ملت مسلمان، تمدن غرب را دشمن درجه یک خود به حساب خواهند آورد. روژه گارودی راست می‌گفت که: جهانی سازی، نظامی است که قدرتمندان را با ادعای روابط آزاد و آزادی بازار، قادر می‌سازد تا اصنافی از دیکتاتورهای ضد انسانی را بر مستضعفان تحمیل نمایند. «مارگاریت وینث» در روزنامه «گلوپ آندمیل» کانادا می‌نویسد: «اینان که دست به این (هجوم به نیویورک و واشنگتن) زده اند، فرزندان بیابان‌های دورند و هم چنان حاصل فرهنگ قبیله ای کهنه ای هستند که با خون و خون خواهی آمیخته است. آنان به اعتقاداتی ناپسند، خشونت آمیز و ستیزه‌جویانه متکی می‌باشند، آنان ارزشی برای حیات بشری قابل نیستند و جنایات خود را به نام خدا مرتکب می‌شوند. هم چنین آنان استعداد شگفتی برای قربانی کردن خویش در کار کشتار دیگران دارند.»در شماره روز 15/9/2001 روزنامه «تلگراف» «باربارامیل» که یهودی و همسر «کونراد بلاک» صاحب این نشریه انگلیسی است می‌نویسد: از بخت بد، مسلمانان تندرو سلاح‌های پیشرفته امروزی را در دست دارند و دولت‌های اسلامی یا از آنان پشتیبانی می‌کند و یا به آنان پناه می‌دهد. آنان همگی هدفی واحد دارند که آن فرو پاشی تمدن غرب است. در چنین شرایطی ما یک گزینه بیشتر نداریم و آن گنجاندن آنان در دایره دشمنان و اخراجشان از سازمان ملل متحد می‌باشد. اگر آنان (کشورهای اسلامی) از این کار خود داری کردند، ایالات متحده باید سازمان ملل را منزوی و از خود طرد کند. ما باید از مجالس اسلامی بخواهیم که هر گونه جهاد را محکوم کنند و نسبت احترام و بزرگداشتی که در مساجد و کتاب‌های درسی آنها در مورد جهاد دیده می‌شود، پایان داده شود. در این جنگ تبلیغاتی تمام سعی و توان غرب این است که به تعبیر ادوارد سعید با عباراتی چون «سربازان محمد» به مردم چنین القا کنند که گویی لشکری از صحرا برخاسته و به جوامع منفعلی هجوم آورده و یا مانند قبایلی از کرات دیگر به ناگاه در افق ظاهر شده و به دهکده‌ی آرامی حمله ور شده اند. تمام این مطالبی که خواندید همه یک سر سکه اند هر کجا که محمد حقیقی به غرب معرفی شد او را مجبور به زانو زدن در مقابل چنین شخصیتی می‌کرد. اندیشمندان غرب هر موقع که با محمد حقیقی روبرو می‌شوند زبان از افسانه سرایی باز می‌داشتند و به مدح مشغول می‌شدند. محمد پیامبر یک ضد مسیح نیست، یک شیاد نیست، یک شوالیه خون ریز نیست، او همان محمد پیامبر است، او همان ابر مردی است که بعضی از فیلسوفان غرب به دنبال او می‌گشتند.

محمد پیامبر صلح و جنگ:

محمد پیامبر است، حاکم است، جنگجو است، طرفدار صلح و حقوق بشر است، معلم است و همه صفات خوب در محمد است. خدا محمد را برگزید چون از او شایسته تر نیافت. او برگزیده است، مصطفی است. در مقابل چنین فردی چه کسی لجبازی می‌کند؟ هیچ کس. مگر آن که قلبش کور شده باشد. محمد یک ابر انسان است مردی با جسم قدرتمند قیصری و قلب مهربان و رئوف مسیح. محمد قدرتمند است، حکومت می‌کند، برای حقیقت جنگ می‌کند و این چیز هائی هستند که عالم مسیحیت از درک آن ناتوان است. پیامبر مسیحیت پیامبری است که می‌گوید اگر به گونه راستت سیلی زدند گونه چپ را نیز برای سیلی بگردان چنین مردی هیچ وقت جنگ‌های محمد پیامبر را برای حقیقت درک نخواهند کرد و او را با شوالیه های خون ریز قرون وسطی مقایسه خواهند کرد. آری به قول کارل آرمسترانگ: مسیحیانی که بر بالای کوه سرمون هنگام عروج مسیح به عرش جمع شده بودند برایشان باور نکردنی بود که محمد گونه دیگر خود را برای سیلی خوردن برنگرداند. یک بعدی نگاه کردن به اسلام و محمد، غرب را دچار اشتباه و کج فهمی خواهد کرد. با یک چشم نگریستن نمی‌توان همه حقایق را دید و غرب قرن‌ها به این عارضه دچار بود چرا که اسلام و پیامبر را از پشت همان داستان‌های خیالی می‌نگریست و با یک چشم به حقایق اسلام می‌نگریست لذا در فهم اسلام و محمد به کج راهه افتاد و حقیقت را گم کرد اما از زمانی که کم کم متون اسلامی به زبان فرنگی ترجمه شد و اندیشمندان اروپا کمی با حقایق اسلام و تاریخ زندگانی محمد آشنا شدند فهمیدند که این همه سال چه کج خیال بودند و اسلام محمد (ص) را با چه افسانه های دروغی شناختند. از این تاریخ بسیاری از نویسندگان و متفکرین اروپایی با یک دید منصفانه تر به اسلام نگریستند کم نبودند کسانی که وقتی با زندگی واقعی محمد آشنا شدند افسانه‌هایی را که از کودکی شنیده بودند کنار گذاشتند و حقیقت را گرفتند. اگر بخواهیم یک مثال واضح بزنم از ولتر نام می‌برم کسی که همه او را به عنوان فیلسوف بی دین و ترویج کننده بی خدائی معرفی می‌کنند اما خودش می‌گفت: هیچ چیز بد تر و زشت‌تر از خدا نشناسی نیست. او از خدای کلیسا بیزار بود. ولتر در نامه ای منظوم به اورائی در بیت 95 می‌گوید: پروردگارا من مسیحی نیستم زیرا می‌خواهم تو را بهتر دوست داشته باشم.
ولتر در ابتدای زندگی خود بسیار با اسلام و محمد و مسلمانان دشمنی می‌کرد بطوری که بنا به گفته ناپلئون: ولتر با نمایشنامه فناتیسم به تاریخ و به وجدان بشریت خیانت کرد زیرا سجایای عالی محمد را انکار نمود و مرد بزرگی را که بر چهره جهانیان فروغی الهی تابانید موجودی پست و خائن و سزاوار چوبه دار جلوه گر ساخت. (30) اما همین ولتر بعد از سال‌ها تحقیق درباره اسلام و محمد به فرد دیگری تبدیل می‌شود نویسنده نمایشنامه فناتیسم چنان غرق در مطالعه اسلام و زندگانی محمد می‌شود که در یک نامه ای به دوستش می‌نویسد: این محمد دوست گرامیم مرا نسبت به شما تنبل کرده است زیرا فرصت نامه نوشتن را نیز از من گرفته است. عاقبت، این مخالف سرسخت محمد، رام می‌شود، شیفته دشمن قدیمی خود می‌شود و از تمامی جفاهائی که در غرب نسبت به محمد بزرگ شده بود بیزار می‌شود. او می‌گفت: من و خانم شاتله (دوست و همکار ولتر) از تعصب احمقانه مسیحیان شکست خورده و مورخین بی مایه ای که حقایق تاریخ را مقلوب ساخته بودند و ناروائی هایی بسیار که به محمد نسبت داده بودند سخت بیزار شدیم. (31) کیست که واقعاً محمد، پیامبر بیابان را بشناسد و در مقابل بزرگی او سر خم نکند. محمد حتی ولتر بی خدا را نیز به تعظیم وا می‌دارد او که در مقابل خدای کلیسا سر خم نکرد در مقابل محمد احساس کوچکی کرد و محمد را ستود. غرب بعد از قرن هفدهم، هجدهم کم کم از دشمنی خود با پیامبر بیابان، آن بزرگ مرد می‌کاهد و از گذشته نه چندان درخشان خود توبه می‌کند. او می‌خواهد محمد را بشناسد. او از نسبت‌های خود نادم می‌شود عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن می‌آورد و نتیجه می‌گیرد که محمد پیامبری است که باید از نو شناخت. پایک در کتابی که پیرامون زندگانی پیامبر اسلام می‌نویسد اعتراف می‌کند که محمد یکی از مردان بزرگی است که بیش از هر مرد پرآوازه دیگر جهان، آماج تهمت و افترا قرار گرفته است. علت این همه جفا چه بود؟ ساثرن این بیم و تنفر را زائیده نادانی خود مسیحیان می‌داند و چهار سده نخستین تاریخ اسلام را روزگار نادانی جهان مسیحی گری نسبت به اسلام می‌خواند (32). اما باید نادانی مسیحیت درباره محمد تمام شود، باید آنها بدانند محمد ادامه راه مسیح است. محمد ضد مسیح نیست بلکه برادر و تصدیق کننده آئین حقیقی اوست. محمد و مسیح دو شاخه از یک درختند، دو گلبرگ یک غنچه گل هستند. باید محمد و راه او شناخته شود آن وقت آن دشمنان دیرین به دوستان جدید تبدیل خواهند شد چرا که راه محمد، راه انسان بودن است. کارلایل از ژایتی شاعر معرف آلمانی نقل می‌کند که: اگر اصول آئین محمد این تعلیمات حکیمانه است پس همه حکما و دانشمندان عالم در سلک اسلام بوده و هستند. بلی هر شخص مهذب که دارای خلق شریف و مساوات دوست باشد از مسلمانان است. (33)
باید در غرب دوباره محمد تعریف شود، باید حقایق طلبان شجاعت اقرار به بزرگی محمد را پیدا کنند چرا که در غرب برای این اعتراف نیاز به شجاعت است. از تاریخ بگویم از زمانی که شرق شناس هلندی ژان ژاک ریسک (وفات 1774) که محققی بی همتا در علوم زبان عربی بود در زندگی محمد درجات عمیق و والائی از الوهیت و وحی الهی را یافته بود چنان از سوی دوستان و یاران خود مورد سرزنش قرار گرفت که از ادامه راه منصرف شد. این ولتر است که درباره محمد سخن می‌گوید سخنش را بشنوید او می‌گوید: «محمد بی گمان مردی بسیار بزرگ بود و مردانی بزرگ نیز در دامن فضل و کمال خویش پرورش داد، قانگذاری خردمند جهان گشایی توانا، سلطانی دادگستر، پیامبری پرهیزکار بود و بزرگ‌ترین انقلابات روی زمین را پدید آورد». (34) «محمد در اوج قدرت چنان می‌زیست که در ایام ناتوانی زیسته بود. زندگیش ساده و بی ریا بود خانه‌اش چون خانه های کهنه گلین بود که به روزگار ما در عربستان و شام هست و تشکیل یافته از چند اطاق و یک راهرو که تنها راه دخول خانه می‌باشد. غالباً او را دیده بودند که لباس خودش را وصله می‌زد».(35) این هم تولستوی است که از محمد می‌نویسد. شاید خیلی‌ها تولستوی را نشناسند ولی در یک جمله باید گفت او نویسنده ای بزرگ، فیلسوفی سترگ و یک مسیحی معتقد بود تا جائی که خیلی‌ها او را در حد یک پیامبر مقدس می‌دانستند. او این گونه محمد بزرگ را توصیف می‌کند: «جای هیچ گونه شبهه و تردید نیست که پیامبر اسلام از بزرگان مصلحین دنیاست آن هم مصلحی که به جامعه بشریت خدمات شایانی کرده است و این فخر و مباهات برای او بس است که یک ملت خون ریز و وحشی را از چنگال اهریمنان عادات زشت و شنیع برهانید و راه ترقی را بر روی آنان باز کرد و حال آنکه هر مرد عادی نمی‌تواند به چنین کار شگرفی اقدام کند و نتیجه بگیرد، بنابراین این شخص شخیص پیامبر اسلام سزاوار همه گونه احترام و اکرام می‌باشد. شریعت پیامبر اسلام به علت توافق آن با عقل و حکمت در آینده عالم گیر خواهد شد. پیرسیمون لابلاسن: گرچه ما به ادیان آسمانی عقیده نداریم ولی آئین حضرت محمد و تعالیم او دو نمونه اجتماعی برای زندگی بشریت است بنابراین اعتراف می‌کنیم که ظهور دین او و احکام خردمندانه‌اش بزرگ و با ارزش می‌باشد و به همین جهت از پذیرش تعالیم حضرت محمد بی نیاز نیستیم. ویل دورانت نویسنده کتاب بزرگ و ارزشمند تاریخ تمدن هم، در همین کتاب می‌نویسد: اگر بزرگی را به میزان اثر مرد بزرگ، در مردمان بسنجیم باید بگوییم محمد از بزرگ‌ترین بزرگان تاریخ است. وی در صدد بود سطح معنویات و اخلاق قومی را که از گرمای هوا و خشکی صحرا به ظلمات توحش افتاده بودند اوج دهد و در این زمینه توفیقی یافت که از همه مصلحان دیگر بیشتر بود کمتر می‌توان کسی را جز او یافت که همه آرزوهای خود را تحقق بخشیده باشد وی مقصود خود را از راه دین انجام داد زیرا به دین اعتقاد داشت به علاوه در آن روزگار نیروی دیگری در اعراب موثر نبود. (36) و چقدر گفتار گستاولوبون فرانسوی درباره محمد، شبیه گفتار ویل دورانت است آنجا که نوشته است: اگر بنا شود درک بزرگی و اهمیت رجال از روی میزان عمل و کارهای آنها سنجیده شود می گوئیم که پیغمبر اسلام در میان رجال تاریخ یکی از اشخاص بزرگ و نامی محسوب می‌شود. مورخین قدیم به واسطه تعصبات مذهبی اهمیتی به کارهای او نداده اند ولی در عصر حاضر مورخین نصاری حاضر شده اند که در این باب از روی انصاف سخن گویند.»
میسوبارتلمی سنت هیلر که از مورخین مشهور معاصر است درباره وی می‌نویسد که «پیغمبر اسلام از حیث عقل و فهم، خداپرستی، رحم و انصاف بر تمام معاصرین زمان خود تفوق و برتری داشته است حکومتی که او برای خود حاصل نمود مبنی بود بر مزایا و فضایل نفسایی خویش و مذهبی را که اشاعت داد آن مذهب برای اقوامی که آن را قبول نمودند یک نعمت بزرگی گردید» (37) ژان ژاک روسو متفکر بزرگ فرانسوی و از هم عصران ولتر وقتی محمد را با دید سیاسی خود نگاه می‌کند درباره فراست و کیاست سیاسی پیامبر می‌گوید: حضرت محمد از حکومت برداشت بسیار درستی داشت و نظام سیاسی خود را کاملاً با نظام مذهبی یکی کرد و تا زمانی که ساختار حکومت او در دوران فرامانروایی خلیفه ها و جانشینان آن‌ها برقرار بود حکومت منسجم بود و خوب اداره می‌شد اما عرب‌ها وقتی به جاه و جلالی رسیدند، اهل دانش و فضل شدند، به ادب خو گرفتند. سست عنصر ویزدل شدند و به زیر سلطه تمدن‌های دیگر رفتند آن گاه جدایی میان دو قدرت دوباره آغاز شد. (38) شاید بهتر از هر کس دیگر این جرح برناردشاو است که از زنده بودن و پویا بودن و غنی بودن دین محمد سخن می‌گوید او پیش گوئی می‌کند که در آینده ای نزدیک دین اسلام یک دین جهانی و همه گیر و فراگیر خواهد شد. مردم دنیا به دنبال یک معنویت زندگی مدار و عقل محور است او این معنویت را کسی در ادیان دیگر جز اسلام نخواهند یافت. «من همیشه نسبت به دین به واسطه خاصیت زنده بودن شگفت‌آورش؛ نهایت احترام را داشته ام به نظر من اسلام تنها مذهبی است که استعداد توافق و تسلط برجالات و صدر متغیر زندگی و مواجه با قرون مختلف را دارد. من چنین پیش بینی می‌کنم و از هم اکنون هم آثار آن پدیدار شده است که ایمان محمد مورد قبول اروپای فردا خواهد بود به عقیده من اگر مردی چون محمد صاحب اختیار دنیای جدید شود طوری در حال مسائل و مشکلات دنیا توفیق خواهد یافت که صلح و سعادت آرزوی بشر، تأمین خواهد شد. (39) او می‌گوید دین آینده برای دانشجویان، فرهنگیان و روشنفکران و توده ها تنها اسلام است. گسترش روز افزون شمار مسلمانان و استقبال مردم از تعالیم دین محمد، در اروپا و آمریکا این پیشگوئی تیزبینانه شاو را دارد به تحقق نزدیک می‌کند این که سران کشورهای اروپایی و آمریکا در برابر این موج جدید دست و پای خود را گم کرده اند و کمر به جنگ و سرکوب این موج بسته اند نشانه ای از جهانی شدن دین محمد است.»

نتیجه

به هر حال در این مختصر ما با بخشی از دشمنی‌های بعضی غربی‌ها آشنا شدیم اما باید بدانیم نور اسلام و محمد خاموش شدنی نیست چرا که این نور آتشی است که خدا افروخته است و با فوت این آدم‌های کوچک خامش نمی‌شود حتی اگر حسودان و دشمنان نپسندند. اسلام و محمد حق هستند و هر حقی خواهان خود را دارد، از همین رو ما امروز با یک سرعت شگرف شاهد روی آوری مردم دنیا و مردم اروپا به سمت آشنایی با تعلیم اسلام و محمد هستیم؛ و خیلی دور از انتظار نیست اگر قرن اخیر را قرن اسلام بدانیم؛ و گمان می‌کنم که این قرآن سوزی‌ها و کاریکاتورها و همه دشمنی‌های علنی، دست و پا زدن‌های یک محتضر است.

پی‌نوشت‌ها:

21. برخورد فرهنگ‌ها ص 13 و 14
22. برخورد تمدن‌ها ص 77
23. برخورد تمدن‌ها ص 493
24. برخورد تمدن‌ها ص 145
25. برخورد تمدن‌ها ص 499
26. برخورد تمدن‌ها ص 347
27. برخورد تمدن‌ها ص 412
28. برخورد تمدن‌ها ص 413
29. برخورد تمدن‌ها ص 421
30. اسلام از نظر ولتر ص 28
31. اسلام از نظر ولتر ص 40
32. نخستین رویارویی‌های اندیشه گران ایران ص 52
33. قهرمانان ص 19
34. اسلام از نظر ولتر ص 53
35. اسلام از نظر ولتر ص 152
36. تاریخ تمدن ج 4 ص 22
37. تاریخ تمدن اسلام و عرب ص 126
38. قرار داد اجتماعی ص 492
39. اسلام دین آینده جهان ص 13

 
پایگاه اطلاع رسانی صلات - ستاد اقامه نماز سازمان صدا و سیما    Email : zekr@irib.ir